كه آن افسانه را كرده است نامى * به نام نامى خويشش تمامى
نه از فرهاد و شيرينم روايت * كنم ، چون كرد از آن « وحشى » حكايت
اگرچه آن عروس حجله فكر * درون حجله باشد همچنان بكر
ولى چندى است تا اكنون « وصالش » * درآورده در آغوش خيالش
به كابينش گهرها سفت خواهد * در اتمامش سخنها گفت خواهد
« نياز » اكنون به دستاويز خامه * بيان كن سر اين سربسته نامه
در اظهار حقيقت تا توان كوش * ولى ز افسانهاش در پرده بنيوش
خداوندا به پيران طريقت * به آن شاهان اقليم شريعت
به تخصيص آن ابو القاسم محمد * كه آمد نورى از اسرار سرمد
كه گشت از علت اولى چو ظاهر * جهان را علت غائى در آخر
كه اين نظم گهر داده تمامى * كه گردد نامهء فرخندهنامى
ز گردون پايهاش را برفرازى * به گوش اهل معنى جاش سازى
ز لطف خود هميشه داريش دور * ز تصريفات كجطبعان دل كور
ز نام كس نبخشيدم در او زيب * كه مدح ديگرانم هست بس عيب
ز مدح خسروانيم عار باشد * كز آنم كردنىتر كار باشد
به نام خويش كردم سرفرازش * كه خواندم نامه راز نيازش
سخندان اوستاد نغمهپرداز * كه تار اين حكايت كرد بر ساز
به مزمار بيان از پردهء راز * بدين قانون خوش در داد آواز
كه بر تخت كيان از تخم جمشيد * شهى بد ذرهپرور همچو خورشيد
همه خلق جهان ز او شاد و خرسند * خدا را بنده ، بر گيتى خداوند
جهان سرتاسر از عدل وى آباد * سپاهى و رعيت خرم و شاد
گوزن و شير با هم رام كرده * پدر نام ورا بهرام كرده
به عهدش بر كسى از كس نه بارى * به دورش با كسى ، كس را نه كارى
ز جودش آنچنان اقليم آباد * كه اسم فافه از دوران برافتاد
ز عدلش باز و تيهو رام باهم * ز پاسش گرگ و ميش آرام باهم
پسر بودش يكى فرزانه فرزند * كه از گيتى بدان مىبود خرسند
به تخت شهريارى ، تاجدارى * به ملك تاجدارى شهريارى
ز كان حسن ، لعلى بود رخشان * به بحر نيكوئى ، درى درخشان
خط سبزش بگرد لب دميده * چو خضر از چشمه حيوان چشيده
پريشان طرهاش بر روى چون گل * چو بر گل از صبا افتاده سنبل
ز بهر چشم بد ز آن روى دلكش * سپندى سوختى خالش در آتش
به بزم اندر چو شمعى محفلافروز * به رزم اندر چو شيرى كينهاندوز
همه روز پدر زآن روز نوروز * نهاده نام او شهزاده فيروز
فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1106
مساهمون: ميرزا حسن حسينى فسايى
ص١١٠٦