تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1106

مساهمون:

ص١١٠٦
كه آن افسانه را كرده است نامى * به نام نامى خويشش تمامى نه از فرهاد و شيرينم روايت * كنم ، چون كرد از آن « وحشى » حكايت اگرچه آن عروس حجله فكر * درون حجله باشد همچنان بكر ولى چندى است تا اكنون « وصالش » * درآورده در آغوش خيالش به كابينش گهرها سفت خواهد * در اتمامش سخنها گفت خواهد « نياز » اكنون به دستاويز خامه * بيان كن سر اين سربسته نامه در اظهار حقيقت تا توان كوش * ولى ز افسانه‌اش در پرده بنيوش خداوندا به پيران طريقت * به آن شاهان اقليم شريعت به تخصيص آن ابو القاسم محمد * كه آمد نورى از اسرار سرمد كه گشت از علت اولى چو ظاهر * جهان را علت غائى در آخر كه اين نظم گهر داده تمامى * كه گردد نامهء فرخنده‌نامى ز گردون پايه‌اش را برفرازى * به گوش اهل معنى جاش سازى ز لطف خود هميشه داريش دور * ز تصريفات كج‌طبعان دل كور ز نام كس نبخشيدم در او زيب * كه مدح ديگرانم هست بس عيب ز مدح خسروانيم عار باشد * كز آنم كردنىتر كار باشد به نام خويش كردم سرفرازش * كه خواندم نامه راز نيازش سخندان اوستاد نغمه‌پرداز * كه تار اين حكايت كرد بر ساز به مزمار بيان از پردهء راز * بدين قانون خوش در داد آواز كه بر تخت كيان از تخم جمشيد * شهى بد ذره‌پرور همچو خورشيد همه خلق جهان ز او شاد و خرسند * خدا را بنده ، بر گيتى خداوند جهان سرتاسر از عدل وى آباد * سپاهى و رعيت خرم و شاد گوزن و شير با هم رام كرده * پدر نام ورا بهرام كرده به عهدش بر كسى از كس نه بارى * به دورش با كسى ، كس را نه كارى ز جودش آنچنان اقليم آباد * كه اسم فافه از دوران برافتاد ز عدلش باز و تيهو رام باهم * ز پاسش گرگ و ميش آرام باهم پسر بودش يكى فرزانه فرزند * كه از گيتى بدان مىبود خرسند به تخت شهريارى ، تاجدارى * به ملك تاجدارى شهريارى ز كان حسن ، لعلى بود رخشان * به بحر نيكوئى ، درى درخشان خط سبزش بگرد لب دميده * چو خضر از چشمه حيوان چشيده پريشان طره‌اش بر روى چون گل * چو بر گل از صبا افتاده سنبل ز بهر چشم بد ز آن روى دلكش * سپندى سوختى خالش در آتش به بزم اندر چو شمعى محفل‌افروز * به رزم اندر چو شيرى كينه‌اندوز همه روز پدر زآن روز نوروز * نهاده نام او شهزاده فيروز