تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1105

مساهمون:

ص١١٠٥
نگارنده اين فارسنامه ناصرى است كه شرح حالش در محله بازار مرغ گذشت . در خدمت والد ماجد خود كسب مراتب حكمت و طب نمود و از خالوى بزرگوار خود سيد المجتهدين حاجى - ميرزا ابراهيم مطالب كتب فقه و اصول را آموخت و مرتبه شاعرى را از طبع نقاد و ذهن وقاد خود دريافت و رموز خوشنويسى را از مرحوم خواجه ابو الحسن خوشنويس فسائى كه شاگرد بلاواسطه مرحوم درويش عبد المجيد شكسته‌نويس است بياموخت و در سال 1230 و اند به سياحت هندوستان رفته ، بعد از دو سال عود به شيراز نمود و از آنجا كه فلك را عادت ديرينه اين است كه با آزادگان دائم به كين است ، امر معاشش مختل شده ، خانهء نشيمن و تكيه جد ماجدش مرحوم حاجى آقاسى بيك در اين محله و ضياع و عقار خود را در شيراز فروخت و ديون خود را ادا نموده ، مدتى براى سرپرستى املاك موروثه خود در قريهء نوبندگان فسا توقف فرمود ، پس عود به شيراز نمود و در سال 1263 از ناخوشى و با به رحمت ايزدى پيوست و از مآثر آن جناب كتاب مثنوى در قصه فيروز و نسرين خياليه است و اصناف حكم و مواعظ را در آن درج نموده و نزديك به دو هزار و پانصد بيت است و ديوان غزليات او نزديك به پنجهزار بيت رسيده است و چند نسخه كتاب ديوان خواجه حافظ و خسرو شيرين وحشى و خمسه نظامى و شاهنامهء حكيم فردوسى را به قلم مشكين رقم خود نگاشته است و اين چند بيت از آن جناب ثبت گرديد : در سبب نظم كتاب فيروز و نسرين فرموده است :
نپندارى مرا ميل فسانه است * كه از افسانه‌ام ، مطلب ، بهانه است بداند هر كه او را هوش باشد * كه افسانه به سر ، سرپوش باشد به محفل شاهدى شيرين چو آيد * نخستش پرده‌اى بر چهره بايد از آن تا چشم بدخواهان شود دور * ببايد بودنش در پرده مستور كه گر بىپرده گردد حسن بىباك * نباشد هرگز ايمن از هوسناك چه گر از پرده حسنى بىمدارا * شود هرگاه و بيگه آشكارا ز عشاق هوسناك زمانه * نيابد كس تفاوت در ميانه بود اسرار عشق آن شوخ شيرين * كه آيد پرده‌اش فيروز و نسرين چو سر عشق مىزد از درون جوش * نمودم بر وى اين افسانه سرپوش در آن اسرار حكمت درج كردم * نهانش همچو گوهر خرج كردم كه تا هرگونه مطلب هست آگاه * ز لفظش سوى معنى آورد راه هر آن كش نيست هم زاينگونه هوشى * سوى افسانه دارد تيزگوشى چو از افسانه‌ام بيرون شمار است * مرا بر صدق و كذب او چه كار است نگويم قصه شيرين و خسرو * ز تشريف كهن بر خلعت نو كه آن عقد گهرهاى گرامى * گرفته نظم از نظم « نظامى » نه هم از داستان حسن يوسف * سخن رانم نه زان دارم تأسف كه يزدان در نبى كرده بيانش * به احسن وجه و « جامى » ترجمانش نه از عذرا و وامق هم فسانه * دلم خواهد كه آرم در ميانه
فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1105 | ميرزا حسن حسينى فسايى / منصور رستگار فسايى