بدين حكايت درين عهد افتاده است . امير اسماعيل « 1 » گيلكى كه پادشاه طبس « 2 » بود روزى از دروازه شهر بيرون آمد يكى را ديد كه بزغالهء داشت و به شهر مىبرد ، امير گفت كه اين بزغاله از كجا خريدهء گفت اى امير خانهء داشتم . به اين بزغاله بفروختم .
گفت سرائى ببزغالهء بدادى « 3 » گفت اى امير سال ديگر بدولت تو « 4 » بمرغى باز دهم . امير اسمعيل را اين سخن سخت « 5 » آمد و عادت خويش بگردانيد .
و گويند در عهد نوشروان كسى سرائى خريد و در آن سراى « 6 » گنجى يافت .
بايع را خبر شد . دعوى كرد گفت گنج پدر من نهاده است و من سراى فروختم گنج نفروختم . مشترى گفت من سراى با جملهء « 7 » مرافق خريدهام حكومت پيش نوشروان بردند ، گفت شما را فرزند هست بايع گفت من پسرى دارم ، مشترى گفت من دخترى دارم ، نوشروان گفت برويد وصلت كنيد و ميان پسر و دختر نكاح بنديد و گنج بايشان دهيد .
مثنوى ،
عدل شه پاسبان ملكت اوست * بذل او قهرمان دولت اوست
عدل چون بر جهان امير شود * آهو از شير شير سير شود
عدل را مشگريست جانافزاى * عدل مشّاطهايست ملكآراى
عدل مر مرگ را بريزد آب * عدل مر فتنه را ببندد خواب
عدل كن زانكه در ولايت دل * در پيغمبرى زند عادل « 8 »
هامش
( 1 ) - امير طبس التمر و از جانشينان ابو الحسن گيلكى بن محمد بوده است كه ناصر خسرو از او در سفرنامه خود ياد كرده ميگويد « و در آنوقت [ يعنى در سنهء 444 هجرى ] امير آنشهر [ يعنى طبس ] گيلكى بن محمد بود و بشمشير گرفته بود و عظيم ايمن و آسوده بودند مردم آنجا چنان كه بشب در سرايها نبستندى و ستور در كويها باشد با آنكه شهر را ديوار نباشد . . . . و همچنين دزد و خونى نبود از پاس و عدل او . و از آنچه من در عرب و عجم ديدم از عدل و امن به چهار موضع ديدم يكى بناحيت . . . . . چهارم بطبس در ايام امير ابو الحسن گيلكى بن محمد . . .
و ما را هفده روز بطبس نگاهداشت و ضيافتها كرد و بوقت رفتن صلت فرمود و عذرها خواست . . .
( سفرنامه ناصر خسرو طبع برلن ص 140 ) .
( 2 ) - رجوع شود به ( معجم البلدان ذيل طبس ، نزهة القلوب ص 145 ) .
( 3 ) - م : دادى .
( 4 ) - چ : از دولت تو
( 5 ) - چ : ( ناگوار ) افزوده .
( 6 ) - ن : بد آن سراى .
( 7 ) - ق : جميع .
( 8 ) - از باب دهم حديقه سنائى است .