و « 1 » خوش خفته و فرزندان من گرسنهاند . گفت در ديگ چيست . زن گفت آب تنها . آتش ميسوزانم و آب مىجوشانم تا طفلان پندارند كه در ديگ چيزيست .
عمر را رحمت آمد ، باز شهر « 2 » شد و قدرى آرد و طعامى آورده در آن ديگ كرد و خود بنشست و « 3 » آتش مىدميد و دود و خاكستر بر روى و محاسن او مىنشست ، زن گفت اى مرد جزاك اللّه خيرا تو از عمر بخلافت اوليترى . عمر مىبود تا اطفال سير شدند و بخفتند ، پس گفت اى زن ديگر دعاء « 4 » بد بر عمر مكن كه او از حال تو خبر ندارد « 5 » .
و آوردهاند كه انوشروان در ابتداء ملك ظالم بود و ولايت او خراب مىشد و نمىدانست كه سبب خرابى ولايت او چيست و او زبان مرغان دانستى و بر فحاوى الحان ايشان وقوف داشتى . روزى مىگذشت دو جغد بر ديوار خرابهء بودند يكى خطبهء دختر ديگرى مىكرد از جهت پسر خويش . جواب داد كه عقد اين وصلت آنگاه منتظم شود كه بنحلت « 6 » صد خرابه بذل كنى . خاطب « 7 » جواب داد كه تكليف صعب ننمودى و طلب متاعى ناموجود نكردى . تو التماس صد خرابه مىكنى و اگر اين پادشاهست و ظلم او تا يك سال ديگر هزار خرابه توانم داد . نوشروان از آن سخن بدانست كه سبب خرابى ولايت او ظلمست از آن سيرت بگرديد و عدل پيش گرفت « 8 » . و نزديك
هامش
( 1 ) - م : ( و ) ندارد .
( 2 ) - چ : باز به شهر .
( 3 ) - م : بر آتش .
( 4 ) - م : دعاى .
( 5 ) - بر طبق تاريخ طبرى ( ج 1 ص 2743 طبع اروپا ) زيد بن اسلم حكايت فوق را از پدر خود اسلم الراوى ( ابو زيد بن اسلم ) كه از موالى عمر بوده و او را در سنهء 12 هجرى خريده بوده است ( طبرى ج 1 ص 2077 ) روايت مىكند در صورتى كه كتاب حاضر و سياستنامهء خواجه نظام الملك ( ص 103 ) آن را به خود زيد نسبت ميدهند و اصحّ قول اول است .
( 6 ) - بمعنى شيربها است .
( 7 ) - خواستگار .
( 8 ) - حكايت فوق را نظامى گنجهاي بنظم آورده ( مخزن الاسرار - مقالت دوم ) و يك بيت آن( گر ملك اين است و ور اين شهريار * زين ده ويران دهمت صد هزار )در حاشيه ( چ ) مسطور است .