خداوند روزى قبل الأنقطاع الأمل و حلول الأجل خطابى كه خداوند در شعبان سنهء اربع و تسعين باحورد ( كذا ؟ ) در صحبت فلان فرموده بود در آخر صفر سنة خمس و تسعين به من خادم رسيد و بتازگى روحى در قالب ضعيفم روان گردانيد و دلى كه از آن الّا اثر خفقانى محسوس نمانده بود بازداد و بيافتن آن كرامت همه محنتها و رنجها و دردها كه درين هفت سال از مصائب اعزه رحمهم اللّه و اطال بقاء مولانا و از نوايب عجايب كشيده بودم و ديده فراموش گشت و سلوتى كه موهوم نبود پديد آمد و شرح آنچه بر سر من خادم گذشت نمىدهم كه از آن خبر [ جز ] تجديد رنجى ديگر نباشد آنچه فرموده است كه حركتى بمباركى بدين طرف در فكرتست اللهم حقق كه اگر يك نوبت ديگر آن سعادت خدمت من بنده را روى نمايد هيچ غصه از روزگار در دل نماند آيا اين دولت تواند بود و اين اقبال در اثناء اين چندين نحوست روى شايد نمود ! ؟ چه عجب كه آفريننده عز و علا قادرست بر تيسير هرچه بندگان را عسير نمايد و تقريب آنچه عاجزانرا از قصور همت بعيد آيد ، ازين كلمات غرض من خادم بيان حال خويش است و عجز و قصور همت چه حضرت بزرگوار خداوندى ازين منقصت و سبت منزه و مقدس است اگر در به نيت بسبب علو سن كه . . . . . از علو مضاعف باد فتورى ظاهر يابند همت عالى و عزم الرجال كه خداى تعالى آن خداوند را ممتاز گردانيدست از جهانيان هرگز قاصر نگردد و فاتر نتواند بود .
فصلى كه بر قلم خداوندى رفتست در معنى اهمال من خادم رسوم خدمتكارى را و مرا بنسيان حقوق ولا منسوب فرموده نمىيارم گفت ان بعض الظن اثم به حكم آنكه يقين مىدانم كه آن فضل از سر عتابى كريمانه رفتست و از آن تحريض من خادم خواسته بر ادمان مكاتبات و بيرون ازين هيچ شائبهء ديگر با آن نيست بلى معترفم بگناه خويش تغافل كردم در قاصد فرستادن المرء يعجز لا المحاله را كار شايستى بست و لكن با اين غم كه بر دل و جانم بود مىهراسيدم كه نبايد غمى و دردى ديگر بايد كشيد حقيقت حال آن بودست كه بىتحاشى نبشته شدست اكنون منت خداى را عز و جل كه دل قرار گرفت و اميد افتاد كه يكچند ديگر زندگانى باشد و سعادت خدمت
عتبة الكتبة ( مجموعه مراسلات ديوان سلطان سنجر ) ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: علي بن احمد منتجب الدين بديع اتابك الجويني
ص١٥٩