طالع روزگار عتاب رنك عيبنماى داشت اما از مخلص تا بمقطع كه ذكر زحل و مريخ بود همه لطف محض و كرم خالص نمود از كرامت بر سر نهاد و بوصول آن اعتدادى كه درين عهد منقطعست بتازگى متصل گشت و مجال اوميد بحصول سعادت دوجهانى فسحت گرفت ، اما فصل عتاب از جهت عرض مرسوم ديوان حماها اللّه اعتراضى دارد و نسبت تقصير را در آن معنى به من خادم هيچ مجال نيست به حكم آنكه پوشيده نماند كه مرا فراغ خاطر بزرگوار بايد و آن سخن كه در كار ديوان گفته باشم بخلاف سرشت خويش مقصود آن بوده باشد تا مگر خدمتى توانم كرد كه از آن خدم خداوندى را فراغتى تواند بود ، چون روزگار دست ندهد بدست من خادم چه باشد روزى چند درين انزوا بىمژه ( ؟ ) اقتدا با اهل روزگار كرده بودم و در قصهء مصلحت اين بيچارهء چند كه با ايشان هم طويله افتاده بودم سعى نه نجيح ميكردم اوميد ثواب را بعاقبت با مبلغى قروض كه هرگز نداشتهام در گوشهء ماندهام ، نه از رعايا وجه عوض خواستن و نه از خويشتن وجه و تدبير غرما ساختن ، سلامتى كه از عزلت مىجستم بدين سبب ندامت و غرامت شد تا عاقبت چگونه شود ، اين روز كه اين سخن مرسوم ميرفت و متصرفان حاضر بودند اگر انصاف دهند گويند كه من خادم از آن معنى چه گفتم پوشيده نيست كه آن مرسوم از معامله باشد نه از توجيه ناحيه ، چون من ديدم كه معامله در وجوه حوالات پرداختهاند گفتم تا چهل دينار از توجيه ترتيب كرده شود و باقى مستوفى و عامل از معامله ترتيب كنند بدين قرار افتاد و من خادم اين چهل را گفتم تا وجوه بهتر اختيار كردند و بدادند با اعتماد آنكه باقى از ديوان عمل و استيفا تدبير كنند ، خود همان روزى چند اخبار مختلف درپيوست و كارها بشوليده گشت بعضى چيزى كه بدست ايشان بود ببردند و بعضى فروماند ، قروض من خادم از آن جملتست و اكنون وقت تدارك آن نه در مستقبل آن را در ديوان يافتن و بهر طريق كه ممكن گردد آن خدمت تمام كردن ، اين خود كار ديوان و سخن معاملتيست كه من خادم از آن بطبع بيگانهام و بتكلف آشنا نمايد كار خاصه و حكمى كه ميرود العبد و ماله لمولاه اگر خداوند را در من خادم اعتقاد برقرارست بر هرچه داند كه مرا تواند بودن و آن خداوند را به كار
عتبة الكتبة ( مجموعه مراسلات ديوان سلطان سنجر ) ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: علي بن احمد منتجب الدين بديع اتابك الجويني
ص١١٦