ذكرى مىراند و عذر آنكه تعظيم جانب رفيع را خدمتى كمتر نويسم تمهيد مىكند ، مىبايست كه درين موسم مبارك بتهنيت عيد به خدمت رسيدمى و آن سعادت درين فرصت قرب مسافت فوت نكردمى ، اما هم خدمت تخفيف بر نهمت مراد خويش نگزيدم و بر دعاء خير كه همواره گفته مىشوم اقتصار كردم تا بعد ازين كه طلب تحصيل آن سعادت برحسب ارادت ميسر گردد بتوفيق اللّه و عونه .
رسانندهء اين خدمت اوحد الدين دام عزّه بندهء مخلص باشد حضرت مخدومى منعمى را مگر بوسوسهء شيطان همچون جدّ اول جريمتى گندمين از وى ظاهر گشته بودست و از آن حضرت جنتصفت روزى چند دور افتاده و بعقاب و عذاب غربت و صحبت جماعتى كه يكى ازيشان من خدمتكارم مبتلى مانده و درين وقت بتلقين اقبال و ارشاد بخت نيك بر قدم انابت روى به خدمت نهاد ، از مجلس شريف انتظارست كه بنيابت من خادم در خدمت مخدوم كه جاويد باد بر قدم استغفار و استرحام ايستد از جهت اوحد الدين و او را بلطايف تضرع و تواضع در جملهء مرحومان و مغفوران آرد اگرچه اهل رحمت است اما در آن جهان و هذه مطايبة ايزد تعالى توفيق خيرات و حسنات ميسر كناد .
16 - مكتوب آخر
هرچند روزگار مرا در پاى حوادث انداختست و از من مظلوم محنتزده دست خوشى برساخته بدرجهء كه ،
يك تير بلا نماند در جعبهء چرخ * كان بر دل و جان من زمانه نزدست
شيداوار قلم بدست مىگيرم و نادانسته هذيان مىنويسم زهى وقاحت و صفاقت چه جاى كتابتست مرا و چه روز تحرير و تحبير .
رمانى الدهر بالارزاء حتى * فؤادى فى غشاء من نبل
ناظم اين بيت گوئى سمير ضمير من بودست و از حال دلم حكايت و صورت آن چنان كه هست مشاهده كرده اگرچه رنج و درد سهام مصائب و رزايا كشيدهام و از صدمات بلايا و محن آنچه بخواب كس نتواند ديد برأى العين ديدهام ، اما اين طامّهء