اجتماع خداوندان اولياء نعم و غيبت خويش از زمرهء خدم ايشان برمىانديشم ظاهر و باطنم متغير و مضطرب مىگردد و كالمغشى عليه مىشود و همه رنجها و غمها در مقابل آن فراموش مىشود ، و اثقم باصابت نور ضمير و صفاء سينهء خداوندى كه من كهتر را درين معنى تصديق كند و نيك داند كه مرا هميشه در مقام به حضرت جلت اعتداد و اعتضاد بلكه مادّت حيات به خدمت و صحبت آن خداوند بودست و از مشاهدهء كريم و رعايت لطيف و سعى جميل و انعام شامل عميم او بودست و بدين قياس توان دانست كه در مفارقت آنچنان سعادتى كه سبب لذت حيات و استمتاع ايام عمر بوده باشد حال من محروم مغموم مظلوم روزگار برچه صفت تواند بود و در چه درد و غم تزجيت وقتى كرده شود تا اين غايت كه اين خدمت تحرير افتاده و هر غرّه كدى ( ؟ ) بهر وقت بسبب نوعى از عوارض ناتوانى حاش المجلس السامى و ناساختگى اسباب سفر به آن ماندهام و اين همه اگرچه هر يك را از آن مانعى بودست سهل مىشمردهام و تدبيرى مىانديشيده كه بوقت خفت ناتوانى بدان نوع كه باشد خويشتن به خدمت افكنم اما رضاء والدهء ضعيفه كه انافت على التسعين برجاى مانده بىسمع و بصر و از وى الّا زفانى كه بدان قرآن مىخواند و دعا مىگويد و در اوقات نماز روى بجهد و مشقت بسيار بر خاك نهد حايلى و مانعى بزرگست كه آن را هيچ تدبير نمىدانم ساختن و سخن از جاى برخاستن من كهتر چون بسمع وى مىرسد در خطر مفارقت كلى مىافتد و فرياد از وى برمىآيد كه اگر بخواهى رفت مرا نيز ببر و الا اگر خشنودى من خواهى فرومگذار و بعد از مقالات بسيار و مصالح بىشمار پيش او داشتن با اين آورده شدست كه چون محقق شود كه رايات اعلى حفها اللّه بالنصر بطالع سعد بسرخس و ديگر مواضع كه بنيسابور نزديكترست رسند اجازت غيبت دهد و حقيقت حال آنست كه كهتر را خطر سفر و رنج تن بر دل آسانست اما از ناخشنودى او به آخر عهد هراسان مىباشم تا اين غايت عقل مانع بود از ذكر اين معانى و لكن چون كار دراز گشت واجب دانستم اينقدر راى سامى را نمودن تا بر آن اطلاع يابد و بوقتى كه سخن در شيوهء مراقبت جانب و محافظت دقايق مسلمانى افتد در پيش تخت اعلى اعلاه اللّه ازين معنى ذكرى راند بعبارتى كه از آن
عتبة الكتبة ( مجموعه مراسلات ديوان سلطان سنجر ) ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: علي بن احمد منتجب الدين بديع اتابك الجويني
ص١٠٠