و خراج مردمان بدست حاكم ابراهيم دهستانى است و مناشير مؤكد بتوقيعات صدور اسلام قضاة خراسان در حق اسلاف او و ورّث اللّه اعمارهم بدين تقرير ناطقست و بر وفق اين مناشير كه بديوان خلافت مجدّه اللّه عرض كرده آمد امثله و توقيعات دارند تا اكنون كه اين نوبت حكومت به حاكم امام اجل مجد الدين نجم الحكماء ابو بكر دام تمكينه رسيدست و نواب مجلس رفيع مولانا دام علوه آن شغل موروث بر وى مقرر داشتهاند و منشور مجدد نبشته و همانا دو سال باشد تا اين حاكم مجد الدين مباشر اين كارست و قاعدهء سلف صدق خويش را ملتزم بلكه برايشان در تحلى بخصالى كه آن مهم دينى را شايد و در آن به كار آيد مترشح و مربى . پارسال كه من خادم در نسابور سعادت خدمت مولانا ضاعف اللّه جلاله و اقباله حاصل داشتم روزى ذكر اين حاكم رفت من خادم در اطراء او مبالغتى زيادت نكردم بسبب آنكه هنوز تجربت احوال و خصال او نكرده بودم ،
لا تمد حن امرأ حتى تجرّبه * و لا تذ منه من غير تجريب
اين خدمت بعد يكسال و نيم مقام درين خطه مىنويسم و درين مدت استكشاف حال اين حاكم مجد الدين كردهام بهر وقت از سير و شيم پسنديدهء او لطيفههاى دگر يافتهام در كمال عفت و تحرج و پرهيزكارى و خداترسى كه از آن تعجب مىنمودهام و گمان برده كه درين عهد و زمان تراجع امور دينى و انحراف طباع از راستى و سنن حق چنين شخصى متنكر مستور با اين شعار و دثار و ورع و تقوى تواند بود كه آزاد مرد و متدين است مگر مردمان اين بقعه شنوده بودند كه اين حكومت از وى تحويل مىفرمايند به دو سه نوبت خاص و عام نزديك من خادم آمدند و درخواستند كه اين حال بر رأى رفيع مولانا يديم اللّه علوه باز بايد نمودن كه ما ازين حاكم شاكريم و از وى بقليل و كثير هيچكار نديدهايم و نشنيده كه بر آن مجال اعتراضى و طعنى باشد و اعتماد ما درويشان در كار خراج و آب كه مدار اين بر ديانت است الّا بر وى نمىتواند بود و اگر بر خلاف اين كارى رود همگنان مضطر و متحير مانيم و بضرورت همه را به حضرت نسابور بايد رفتن و از سر درويشى برخاستن و تقرير اين شغل بر مستحق درخواستن