جلت رسيده آيد و خاك درگاه اعلى خدايگانى اعظمى اعلاه اللّه بتربيت و عنايت خداوندى بوسيده شود و دل و جان را كه در انتظار او كوفته و سوخته شدست روحى و راحتى و نسيم ترويح و اراحتى رسانيده آيد آن حرص سبب حرمان گشت و با درد پاى كه از مدت باز مبتلاى آنم درد سر پيوست و لفيف مقرونوار كه در مكتب شنوده بودم ممنوع اين دو علت گشتم بصفتى كه نه قدم بر زمين توانستم نهادن و نه قلم بر كاغذ تا اكنون كه بعد از استفراغات نه بطاقت صحت پديد آمده است و هنوز ترسانم كه اگر بتعجيل حركتى كرده شود علت راجع گردد و روزگار بدخوى بداند كه در طلب كدام سعادت برخاستهام از موانع قطاع الطريق فرستد تا بر كاروان انديشهء من مفلس زنند و بار عزم بگشايند و بضاعت فكرت امنيت از ميانه بربايند و در تاراج غوغاء غم افكنند لا جرم انديشه با آن آوردم كه خويشتن بنيسابور رسانم و از آنجا رفيقى از توفيق الهى طلبم كه در صحبت او به خدمت مجلس عالى خداوندى حسام الدينى رسم و قوّت و روشنائى كه از دل و ديده رميدست در آن جناب دولت و كرم باز جويم و بدست باز آرم و بر عقب آن به تحصيل و تدبير حاجات و اغراض دينى و دنياوى مشغول گردم و تا ميسر شود اين مراد توقعست كه فلان دام تأييده ذكر بندگى و نيازمندى من بنده به خدمت تازه مىدارد و شرايط نيابت در همهء معانى بجاى مىآرد و بزرگان و دوستان عزيز را كه سعادت خدمت آن حضرت حاصل دارند و بمجالست و مؤانست يكديگر مستسعد و محسوداند خدمت و تحيت برسانند .
4 - رسالة اخرى
زندگانى فلان دراز باد و هرچند بيشترى از خلايق جهان درين سالها كه بنامرادى گذشت كوفتهء حوادث بودهاند و الّا من شاء اللّه از رنج نفس و غصتى خالى نبودست ، من كهتر از نوايب روزگار و شوايب آن نصيب زيادت داشتهام و از شرح آن دادن فايدت نباشد الّا آنكه رنجى ديگر بخاطر عزيز رسد و غرض اين ذكر مختصر آنست كه اگرچه حال چنين داشتهام عالم الاسرار مىداند كه هيچ حسرت و رنجم وراء آن نيست كه از حضور حضرت جلت ممنوع و مدفوع ماندهام و به همه وقت كه از آن