پس مهتر با خود گفت كه اين روستائى اين قسم منتى بر ما مىگذارد ، او را به قتل نرسانم ؟ و فردا عصرى شيطان مهتر را از راه برده بود . چون ميرزا را ديده از عقب او آمده بود و چنين خنجرى بر پشت ميرزا زده كه از سينهء او بيرون آمده گفت كه امر مرشد كامل است كه اين نمك به حرام را بقتل آورم . پس مردم تركمان بر سر ميرزا ريخته او را پاره پاره كردند . « 1 »
اما مهتر شاهقلى پشيمان شده ، دانست كه حضرت ظل اللهى او را به خون ميرزا به قتل خواهد آورد ؛ به خانهء خود آمده قدرى جواهر و اشرفى برداشته سوار شده به جانب گيلان رفته ، چون به كنار درياى گيلان رسيد ؛ كشتى به جانب شيروان روانه بود او نيز داخل كشتى شده روانه گرديد .
اما چون خبر كشته شدن ميرزا به عز عرض رسيد ؛ مقرر فرمودند كه هر گاه جماعت قزلباش مهتر شاهقلى را نگيرند و به درگاه حاضر نسازند ، صوفى نخواهند - بود . پس جمعى از سپاه قزلباش سوار شده و به اطراف [ و ] جوانب گرديده اما نتوانستند او را به دست آورند . پس مراجعت نموده به خدمت آمدند . نواب كامياب فرمودند كه زنان و فرزندان مهتر را برهنه كرده از خانه بيرون نمودند و مال او را به ولدان ميرزا بخشيد .
اما مهتر شاهقلى در شيروان به خدمت شيخ شاه رفته بود كه شايد التماس او را به خدمت نواب اشرف عرض نمايند . چون به خدمت شيخ شاه رسيد و از عمل ناشايستهء او خبردار گرديد ، او را لعنت كرد « 2 » و زنجير در گردن روانهء خدمت نواب اشرف گردانيد .
چون كس شيخ شاه ، مهتر را آورده ، آن حضرت فرمودند كه غلامان ميرزا شاه حسين او را به قتل آوردند . اما ارادهء نواب كامياب چنان بود كه منصب
هامش
( 1 ) - اين واقعه در بيست و هشتم جمادى الاولى سال 929 اتفاق افتاد و ميرزا شاه حسين اصفهانى مادهء تاريخ است . ر ك حبيب السير . ص 596 و 597 .
( 2 ) - اصل : كردن .