كه وزير ديوان اعلى بوده ، هرگز كارى نكرده كه مكروهى در خاطر نواب همايون ما بوده باشد . به هر حال هر چند خيال مىنمايم به غير از ديو سلطان كسى را قابل وكالت در ميان قزلباش نمىبينم .
پس به ديو سلطان فرمودند كه شما را وكالت فرزندم شاه طهماسب شفقت فرمودهايم بايد كه مدت هفت سال وكيل مطلق بوده باشيد كه تمام امراى عظام و صوفيان سپاه قزلباش به امر و نهى شما بوده باشند . به شرط آن كه با سپاه قزلباش محبت و مهربانى نموده ايشان را بىدماغ نسازيد . و چون عمر شريف فرزندم به هجده سال رسد ، ديگر در امر وكالت مطلقا دخل ننموده او را به رأى و صواب ديد خود واگذاريد .
پس ديو سلطان به پابوس مشرف گرديده و آن حضرت با امراى عظام و سپاه ظفر فرجام ، امر فرمودند كه صوفىگرى را رويه و شيوه آنست كه نفاق را دست برداشته و اتفاق « 1 » داشته باشيد كه دشمن از چهار طرف نتوانند حركت كند و تا مادام كه در ميان شما اتفاق هست ، هيچ پادشاهى قدرت ندارد كه ارادهء جنگ قزلباش كند . به سبب آن كه تمام ايشان از قزلباش ترسيدهاند و نصيحت بسيار به امراى عظام و سپاه قزلباش نموده و بعد از آن اندك آزار تبى به آن حضرت عارض شد و در آن دو سه روز شدت آن به مرتبهاى رسيده بود كه آن حضرت نماز را نشسته مىكردند و امراى عظام اجتماعى به خدمت آن حضرت [ تشرف حاصل ] مىنمودند . پس آن حضرت فرمودند كه ما سه روز ديگر مهمان شما خواهيم بود و جناب حضرت امير المؤمنين در خواب به ما فرمودهاند كه شاه طهماسب را به تخت نشانيده جانشين كنيد كه در ميان فرزندان به غير او هيچ يك قابل پادشاهى نخواهد بود .
پس تمامى امراى عظام و ريشسفيدان سپاه [ 422 ] ظفر فرجام قزلباش را
هامش
( 1 ) - اصل : نفاق .