تقصير بنده عفو فرمايند . پس آن حضرت فرمودند كه هر گاه عذر معقولى داشته باشيد خواهيم بخشيد .
بابر پادشاه عرض نمود كه چون محمد زمان ميرزا قلعهء بلخ را به تصرف در - آورده بود ، بنده دانستم كه او حريف عبيد خان و جانى بيگ سلطان نخواهد بود ، پس بنده به بلخ رفته به تصرف درآوردم كه سلاطين اوزبك بدانند هر گاه بر سر بلخ خواسته باشند بيايند ؛ بنده كومك خواهم نمود و اصل مدعاى بنده اين بود كه به جهت ملازمان حضرت همايون ضبط نمايم و هر گاه نواب ظل اللهى كس تعيين فرمايند ، بنده كليد قلعه را تسليم نمايم و سبب در گرفتن و آمدن قندهار اين بود كه سپاه اوزبك بر سر قلعهء قندهار نيايند .
چون حضرت ظل اللهى دانست كه بابر پادشاه دست و پائى مىزند ، تقصير او را عفو و اغماض نموده ، فرمودند كه كس بفرستيد به بلخ به نزد محمد زمان - ميرزا كه او نيز قلعه را واگذاشته روانهء كابل شوند . پس آن حضرت به منتش سلطان فرمودند كه ما ولايت بلخ را به شما شفقت فرمودهايم . منتش سلطان به پابوس مشرف گرديده .
اما بابر پادشاه دو كلمهاى به محمد زمان ميرزا نوشته كس فرستاده كه كليد قلعه را فرستاده خود روانهء كابل شوند . او در جواب گفته بود كه مگر من ملازمت كسى را اختيار كردهام كه كليد قلعه را بفرستم ؟ و كس آمده خبر آورده بود ، كه آن حضرت به منتش سلطان فرمودند كه به بلخ رفته جبرا و قهرا قلعه را مسخر نموده آن ناپاك را گرفته مقيد و محبوس به درگاه عالمپناه فرستيد .
پس باز [ 409 ] بابر پادشاه « 1 » كس به نزد محمد زمان ميرزا فرستاده بود كه من مىدانم كه من و شما از عهدهء سپاه قزلباش بر نمىتوانيم آمد . به هر حال تا كار به آن جا نرسيده قلعه را خالى نموده به جانب كابل روانه گرديد و در آن جا توقف
هامش
( 1 ) - اصل : بابر پاشا .