آن وقت به خاطر خود گذرانيده بود كه بعد از آن كه ولايت آذربايجان را مسخر نمايم و داخل اردبيل شوم ، به تدارك و تلافى گنبد مرقد امام اعظم [ ابو ] حنيفه ، گنبد شيخ صفى را خراب نموده شخم فرمايم كه در آن خيال بود و مىرفت كه ناگاه شير سفيدى به او حمله آورده خواندگار از واهمه خواست كه به طرفى فرار نمايد ، كه در ميان كوه بند شده نمىتوانست حركت نمود كه ينكچرى آقاسى رسيده مشاهده نموده ديد كه رنگ خواندگار زرد و سفيد شده به لرزه درآمده ، گفت كه اى حضرت خواندگار شما را چه مىشود ؟
خواندگار گفت كه شير سفيدى بر من حمله آورده . ينكچرى هر چند مشاهده نمود ، شير را نديده ، گفت كه در اين وقت شما را چه به خاطر رسيده - بود ؟
خواندگار گفت كه به خاطر گذرانيدم كه چون به اردبيل رسم ، گنبد شيخ - صفى را خراب كنم . چون خواندگار اين بگفت ، بىهوش گرديده از بالاى كوه به پائين افتاده تمام استخوانهاى او توتيا گرديده جان تسليم نمود . « 1 »
پس آن پاشايان كه همراه بودند ، گفتند كه هر گاه سپاه خبردار شوند احتمال دارد كه تيغ بر هم گذارند بايد صبر نمود كه شب نعش خواندگار را به اردوى رسانيد . پس در آنجا مانده چون شب در آمده نعش را به خيمه آورده و وزير اعظم را طلبيده بعد از مصلحت ، قراجه پاشا را به عقب سلطان سليمان فرستادند . هنوز شب بود كه قراجه پاشا به خدمت سلطان سليمان رسيده سجده كرده اما سلطان سليمان مىگفت كه در خواب خود را با پدرم در بلندى كوهى ديده بودم و پدرم گلى چيده به دست من داد و از نظر من غايب شد ، چون بيدار شدم قراجه - پاشا را ديدم كه مرا سجده كرد .
هامش
( 1 ) - سلطان سليم در اثناى سفر دوم به ايران هنگام عزيمت به ادرنه در محلى كه با پدرش بايزيد ثانى جنگ كرده بود با مرض شيرپنجه در سال 926 وفات كرد . ( نقل به معنى از تاريخ عثمانى .
ص 282 ) . و رجوع شود به زندگانى شاه اسمعيل صفوى . ص 412 .