كه غرالى اغلى به پدر خود گفت هر گاه پدر اين مرد نمىبود ، سيرت ما به دست رومى افتاده بود و حال التماس نمايند ، كه غزالى از جاى برخاسته التماس نمود كه ولد خان را گمان اين بود كه مال كافر بر شيعيان حضرت امير المؤمنين حلال خواهد بود و حال اين غلام التماس دارد كه تقصير او را به بنده بخشيد . و بعد از گفتگوهاى بسيار آن حضرت تقصير ولد خان را به غزالى بخشيده ، فرمود كه هر كس از سپاه ولد خان كه اهل آن قافله را به قتل آوردهاند سياهه نمايد .
بعد از نوشتهء ولد خان ، نواب كامياب فرمود كه ايشان را به قتل [ 405 ] آوردند .
اما سلطان سليم خواندگار با سپاه بىحد و حساب از استنبول كوچ كرده وارد آماسيه گرديده و بعد از تدارك سپاه و آذوقهء بسيار به عزم تسخير ايران و جنگ نواب گيتى ستان از آن جا كوچ فرمودند . چون دو منزل راه آمده بود ، به منزلى رسيده كه كوههاى آن سر بر فلك كشيده و زمينش مثل گلستان ارم پر گل و لاله و بنفشه بود و اقسام شكار از وحوش و طيور در آن كوهسار منزل گرفته بودند .
و خواندگار را بسيار از آن منزل خوش آمده پس سلطان [ سليمان ] را چرخچى كرده با پنج هزار نفر روانه نمود و خود مدت ده روز در آن منزل مانده بعد از آن فرمودند كه امروز بايد به شكارى رفته شكارى آخر كرده شود . و او را قصد شكار آخر اين منزل بوده نهايت قضا شنيده فراگرفته گفت كه بلى . اول و آخر عمل شما خواهد بود .
پس خواندگار چند « 1 » نفر امرا و نزديكان خود را برداشته با باشه به شكار رفته و كبك بسيار شكار نموده و آخر باشه [ را ] به جهت كبك ديگر كه در آن كوهسار بوده انداخته و كبك خود را به كوه كشيده و باشه نيز از عقب كبك رفته و خواندگار نيز مثل ديوانگان خود را پياده به كمر و كوه گرفته و مىرفت و در
هامش
( 1 ) - اصل : با چند .