بعد از آن حضرت ظل اللهى به غزالى فرمودند كه شوشتر و حويزه و دزفول و كوهكيلويه تا بندرعباسى و از آن جا تا كنار شط بصره و تا دهنهء لار و شيراز كه نشيمنگاه چهار پادشاه بوده نواب همايون ما به شما شفقت فرموده بخشيديم . پس غزالى پابوس نموده به خلاع فاخره و تاج و طومار و كمر خنجر و شمشير مرصع سرافراز گرديده و جانشين به آن ولايت تعيين نموده و حال كه مسودهء اين اوراق تأليف شده كه سنهء ست و ثمانين بعد الف است ، اولاد غزالى در آن ولايت والى و حاكمند .
اما چون خبرهاى پى در پى و فتح نمودن قلاع متعددهء غزالى و سلطان سليمان به جهت خواندگار فرستاده بودند ؛ خواندگار بر خود مىباليد و خاطر از فتح ايران جمع نموده بود ، كه در اين وقت خبر گرفتار شدن غزالى و شيعه شدن او و ملازمت [ 395 ] حضرت ظل اللهى اختيار نمودن ، و ولايت چهار پادشاه را آن حضرت به غزالى بخشيدن ، به خواندگار رسيده ، نهايت كدورت و بىدماغى به او روى داده فرمودند كه اين چه اقبالى است كه حق تعالى به شيخ اغلى كرامت كرده ! پس احوال آن چهل و دو قلعه را پرسيده ، عرض نمودند كه سلاطين قزلباش آن قلعهها را خود متصرف گرديدهاند . پس بعد از خيال بسيار فرمودند كه نامهاى به غزالى - اغلى بنويسند كه پدر شما با نواب ما بىوفائى نموده به خدمت شيخ اغلى رفته ملازمت او اختيار نموده . به هر حال چون نامه به شما مىرسد ، روانهء درگاه آل عثمان شويد كه جاى پدر شما را به شما شفقت فرموده به مرتبهاى غريق مرحمت نواب [ ما ] خواهى گرديد كه پدر شما به عناياتى « 1 » كه نواب ما نسبت به شما خواهد فرمود ، رشك برد .
چون نامهء خواندگار به غزالى اغلى رسيده ، گفت در وقتى كه پدرم در خدمت سلطان قانصو بود ، محبت اوجاق شيخ صفى الدين اسحق در دل من سرايت
هامش
( 1 ) - اصل : عنايات .