اما ديو سلطان مىگفت كه اى ياران دشمن « 1 » چه مىداند كه مرشد كامل ما را امر نموده كه جنگ نكنيم و تمامى ولايت را متصرف شدهاند و حال علاج ايشان ممكن نيست .
اما چون اين قلعهها را غزالى متصرف شده بود ، بر خود مىباليد كه قزلباش را چه حد آن كه توانند در برابر من آمده جنگ كنند . و باز با خود خيال نموده گفت اين جنگ نكردن قزلباش بىسبب نخواهد بود . پس چون به سه منزلى ديار - بكر رسيد ، جاسوسى فرستاد كه خبرى تحقيق نما كه سپاه قزلباش به چه سبب به جنگ نيامده و قلعهها را وا گذاشته به ديار بكر رفتهاند . و خود با سلطان سليمان در آن جا توقف نموده پس جاسوس به اردوى ديو سلطان آمده ديد كه ديو سلطان در بيرون قلعهء ديار بكر مانند ديو دژم با سپاه و امراى قزلباش نشسته و اراده دارد كه به جانب قلعهء قراحميد به جنگ غزالى و سپاه روم حركت نمايد ، كه در اين وقت چاپارى از اردوى كيهانپوى آمده رقمى به جهت ديو سلطان آورده كه حضرت ظل اللهى مقرر فرموده است كه هر گاه غزالى آمده باشد ، جنگ نكنيد و اگر نيزه به نيزهء او انداخته باشيد ، چون رقم مبارك ما به شما رسد دست برداريد تا نواب همايون ما برسد . ديو سلطان گفت كه دشمن « 2 » چه مىداند كه مرشد كامل ما را از جنگ كردن منع مىفرمايد ، او را گمان اين كه ما از سپاه روم ترسيدهايم .
بىدماغ شده سپاه را برداشته داخل قلعه گرديد .
پس جاسوس مراجعت كرده به خدمت غزالى آمده آن چه ديده و شنيده بود عرض نمود . غزالى گفت كه من شنيدهام و مىدانم كه قزلباش در عالم از كسى انديشه ندارند و حق تعالى واهمه در دل ايشان خلق نفرموده است و پس از آن جا كوچ فرموده در سه فرسخى ديار بكر آمده نزول نمودند .
و چون خبر آمدن ايشان به ديو سلطان رسيده ، او نيز با سپاه ظفرپناه قزلباش
هامش
( 1 ) - اصل : دوشمن .
( 2 ) - اصل : دوشمن .