مراد عرض كرد كه ديار بكر همچو حاكمى ندارد . محمود سلطان [ 389 ] مرد پيرى است و عبد اللّه خان جاهل است . هر گاه حضرت خواندگار مقرر دارد كه بنده سپاه برداشته روانهء ديار بكر شده تا مراجعت حضرت خواندگار از ولايت فرنگ و نهديك « 1 » ، آن ولايت را مسخر نموده و آذوقه نيز سرانجام نموده و نمايم بد نخواهد بود .
پس خواندگار سلطان مراد را مرخص نموده خود به جانب ولايت فرنگ و نهديك « 2 » حركت فرموده روانه گرديد و سلطان مراد نيز چهارده هزار نفر تركمان و ذو القدر برداشته به طرف ديار بكر آمده و به حوالى « 3 » قلعهء فرتوت « 4 » كه پسر احمد سلطان قاجار حاكم بوده رسيده .
پسر احمد سلطان چون خبر آمدن سلطان مراد را شنيده بود ، عريضهاى به پدر خود در باب آمدن سلطان مراد نوشته عرض نمود كه هر گاه شما را در اين وقت آمدن ممكن نبوده باشد ، مرخص فرمائيد كه كس به خدمت نورعلى خليفه فرستاده از او كومك طلب نمائيم .
احمد سلطان جواب نوشت كه محتاج كس فرستادن به خدمت خليفه نيست و قدرى خوددارى بكن كه ان شاء اللّه تعالى از عقب عريضه خواهم آمد . بعد از آن احمد سلطان هفت صد كس برداشته روانه گرديد و يك روز پيش از آن ، سلطان مراد به پاى قلعهء او داخل گرديده بود و سلطان مراد نيز روز ديگر به پاى قلعه رسيده ، كه احمد سلطان در همان وقت از قلعه با سپاه بيرون آمده بىمحابا در ميان سپاه سلطان - مراد ريخته و جمعى كثير را به قتل آورده و احمد سلطان خود را به پاى علم سلطان - مراد رسانيد . القصه سلطان مراد را به قتل آورده و يك نفر پسر او را نيز دستگير كرده و سه هزار نفر سپاه او را كشته باقى فرار نموده و پسر سلطان مراد را برداشته به طرف قلعهء درنا روانه گرديدند .
هامش
( 1 ) - ( و نديك ) .
( 2 ) - ( و نديك ) .
( 3 ) - اصل : و چون بحوالى .
( 4 ) - ظ : خرپوت .