روانهء تبريز گرديده ، گفتند كه شاه از عقب سلطان سليم رفت ، او نيز روانه شد و به خدمت نواب كامياب رسيد ، از اول تا آخر كيفيت را عرض نمود .
شاه فرمود كه چون ديدى كه او به كشتن راضى شد ؛ چرا كشتى ؟ .
گفت قربانت شوم تلافى را به فرزندان او بكنيد . شاه فرمود كه سليمان - بيگ ، همت به جاى آورده . عرض نمود كه قربانت شوم نوكر بايد كه اندك نشانى از آقاى خود داشته باشد . شاه فرمود كه در عوض مال خليل خان ، اروميه را به تو داديم كه چهار هزار تومان مداخل دارد . او سجده كرده به جانب اروميه رفت .
اما خواندگار روم ، با سپاه از چالدران كوچ نموده روانهء تبريز گرديد ، چون به حوالى شهر رسيد ؛ مردم به استقبال او بيرون آمده ، خواندگار داخل شهر شد ، به مسجد حسن پادشاه رفته و فرمود كه خطيب قزلباش آمده خطبه به نام چهار يار بخواند . پس تمامى مردم تبريز در مسجد جمع شده و خطيب آمده خطبه انشا نموده ، چون به نام پاشاه رسيد ؛ خواسته بود كه سلطان سليم خواندگار روم بگويد ، گفت كه شاه اسمعيل صفوى الموسوى بهادر خان . پس امراى روم خواستند كه به خطيب آزار و اهانت رسانند ، خواندگار فرمودند كه كارى به خطيب نداشته باشند ، كه نام نامى شيخ اغلى هميشه به زبان او جارى شده . و به اين سبب مردم تبريز را اميدوارى بهم رسيده و خواندگار در تبريز نشسته و بديع الزمان ميرزا نيز به خدمت خواندگار آمده و او را عزت و مهربانى بسيار نموده و او نان و نمك نواب ظل اللهى را فراموش كرده مزخرفات [ 364 ] چند ، نسبت به آن حضرت به خواندگار گفت و خواندگار نيز مىفرمود كه چون تمامى ولايت ايران را به تصرف درآوريم ؛ پادشاهى ملك ايران را به شما خواهيم داد .
اما قحط در تبريز بهم رسيده بود كه هيچ چيزى بهم نمىرسيد و سپاه روم بى - اعتدالى به مردم تبريز مىكردند و مردم به در خانهء خواندگار جمعيت نموده فرياد
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 533
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٥٣٣