مشخص است كه ما ملازم خواندگار خواهيم بود و الا فلا .
چون خواندگار اين پيغام را شنيد ، با وزير اعظم صلاح ديد ؛ او عرض نمود كه سپاه روم آذوقه ندارند و در اين قلعه آذوقه بسيار است و اين چنين قلعهاى « 1 » كه در تبريز نزديك است ، نمىتوان واگذاشت ، با وصف سيصد نفر سپاه در اين جا مىباشند و پنج هزار خانهء ايل . هر گاه اين قلعه را نگيريم ؛ بد واقع خواهد شد .
پس خواندگار به جهت آذوقه لاعلاج شده ، مقرر فرمود كه دور قلعه را احاطه نموده و روز يورش انداخته كارى نساخته بودند . پس فرمود كه توپخانه ببندند . چون مردم قلعه خبردار گرديدند ؛ به نزد يوسف [ 365 ] آمده ، گفتند كه توپخانه بستهاند و ما را به قتل عام خواهى داد . تا توپ اين قلعه را خالى نكرده ، فكرى بكنيد ، كه به امان از دست سپاه روم خلاص شويم . يوسف خليفه گفت كه هر گاه خواندگار فردا كوچ نكند ؛ آن چه شما بگوئيد ، چنان خواهم - كردن .
اما چون يوسف خليفه با برادر ، آن مصلحت ديده ، گفت كه على الصباح خواندگار ما را گرفته به قتل خواهد آورد . چون شب شد ، يوسف خليفه با برادر و دو پسر مكمل و مسلح « 2 » گرديده از قلعه بيرون آمده و در ميان سپاه خواندگار داخل شده به مرتبهاى شب روى مىكردند كه هيچ كس به ايشان برنخورده تا خود را به عقب خيمهء خواندگار رسانيده و سه نفر در بيرون [ مانده و دو نفر ] به اندرون خيمه آمده ، شمشيرها از غلاف بيرون كشيده و خواندگار « 3 » از خواب بيدار گرديده ، خواستند كه او را به قتل آورند ؛ به عجز [ و ] التماس درآمده ، قسم خورد كه على - الصباح كوچ نموده روانه گردد . پس يوسف خليفه با رفقا شمشير و خنجر مرصع
هامش
( 1 ) - ورساق ناحيهايست در ولايت قرامان از ولايات آسياى صغير ، ( زندگانى شاه عباس اول . ج 1 ص 165 ) .
( 2 ) - اصل : مصلح .
( 3 ) - اصل : خواندگار را او .