كرده و در راه به خدمت نواب اشرف رسيده و در جمجمه هر چند شاه او را صدا زده متحمل نشده و خضر آقا رسيده و شاه را بيرون آورده و در ازاء آن خدمت شاه دارابجرد را به او بخشيده بود .
شاه چون خود را به دورمش خان رسانيده ، احوال سليمان بيگ را پرسيدند .
و دورمش خان عرض كرد كه قربانت شوم چونست كه اول ابتدا ، پيش از همه احوال سليمان بيگ قوريساول را پرسيدى ؟ مرشد كامل فرمود كه من هفت مرتبه خود را به سپاه رومى زدم ، پنج مرتبه اخى سلطان همراه بود و هفت مرتبه سليمان بيگ ؛ چون هفت كس مانده به روميان برخوردند ، سلطان على بيگ افشار خون خود را فدا كرد و من بدر رفتم و سليمان بيگ را ديدم ايستاده به جنگ ، ديگر ندانستم كه چه بسرش آمد .
و چون شاه به سراب رسيد ، كه سليمان بيگ نيز پيدا شده و به خدمت شاه آمده ، شاه فرمود اى سليمان ، برو به شيراز و سر خليل ذوالقدر را بياور و مال او را به تو بخشيدم با حكومت فارس . او عرض نمود كه قربانت شوم در اين وقت كه رومى بر سر ما مىآيند ، من چگونه از مرشد كامل جدا شوم ، اين شرط صوفىگرى نيست .
شاه فرمود كه قاعدهء صوفىگرى سخن شنيدن است . او سر فرود آورده حكم مطاع را برداشته روانهء شيراز شد . شاه فرمود كه زود خود را برسان كه مبادا داخل شيراز شود .
اما خليل خان ده روز بود كه آمده بود ، نهايت پشيمان شده بود و مىخواست كه برگردد كه سليمان بيگ به او رسيد . او گفت سليمان بيگ خوش آمدى ، از مرشد چه خبر دارى ؟ گفت الحمد للّه و المنه به صحت و سلامت است ، مرا فرستاده تا تو را بردارم و ببرم با قشون « 1 » ؛ اما فرمود كه تو را چوب طريق بزنم ، بفرما تا چوب بياورند .
هامش
( 1 ) - اصل : تا خبر ترا بردارم سيرم با قشون .