تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
و چون آن حضرت از يارى نوميد شد ، دست توسل به دامن حضرت امير - المؤمنين زده قصيده‌اى به مدح آن حضرت شروع كرده و سى و پنج بيت تمام كرده كه ديد خضر آقاى مهتر ، خود را به خدمت رسانيده و بر استر نوخاسته سوار شده آمد . چون شاه به جنگ آمده بود ، او هم به جنگ آمده كه كسيبى به دست آورد ، وقت عصرى كه گرد و غبار فرو نشست ، روانهء اردو شد . از قضا راه او بر سر شاه افتاد . و مرشد كامل ديد كه سوارى از دور مىآيد ، چون نزديك آمد ، مهتر خود را ديد . گفت اى خضر ! چون خضر آقا چشمش بر شاه افتاد ؛ خود را از استر به زير انداخت و گفت قربانت شوم اين جا چه مىكنى ؟ شاه گفت پيش ميا ، كمند بگشا و سر كمند را بينداز . او بفرمودهء شاه عمل نموده شاه را بيرون آورد . شاه فرمود باش تا من بروم و قزلباش را بفرستم تا ماديان منصور بيگى را بياورند كه دولت بسيار است . خضر آقا گفت قربانت شوم ماديان را خواهم آورد . شاه فرمود كه اگر ماديان را آوردى تو را به ايالت خواهم رسانيد . و چون آفتاب تابان از عقدهء و بال « 1 » بيرون آمده ، روانهء تبريز شد كه در آن جا هفت‌صد نفر قزلباش ايستاده بودند ، آدمى به اردوى رومى فرستادند كه خبر از مرشد كامل بياورد و هر گاه خداى نخواسته شاه را گرفته باشند ؛ فرستاده شاه طهماسب را آورده و خون آن شهريار را از قيصر بگيرند ، كه در آن بين حضرت شاه پيدا - شد و خضر آقاى مهتر نيز خود را با ماديان رسانيده روانه گرديدند . چون سه فرسخ راه را طى فرمودند ، كه جمعى قزلباش نيز در آن جا بودند و نمىدانستند كه نواب كامياب در كجا تشريف دارند و سرگردان مانده بودند . چون آن حضرت را ديدند ؛ شكركنان به خدمت آمده به خاك‌بوسى مشرف گرديدند ، كه
هامش
( 1 ) - ظ : زوال .