برو تا من او را طلب دارم . در اين سخن بودند كه از طرف افق مشرق ، چون خورشيد تابان ، شاه اسمعيل بهادر خان طالع گرديده ، چشم شاه بر اوتك اغلى افتاده او را پسنديده ، روى كرد به نقابدار كه برگرد . او سرى خم كرده بدر رفت و در پيش صف سپاه دورمش خان عنان كشيده و ايستاد و نواب كامياب خود نيز از فراز پشته به پائين تشريف آورده متوجه ميدان بودند ، كه خواندگار نيز در حوالى سپاه خود به فراز پشته برآمده ، مشاهدهء سپاه قزلباش مىنمود كه اندك سپاهى را به نظر درآورده كه سه صف بسته ايستادهاند و اوتك اغلى به ميدان آمده ، نواب كامياب را طلب مىكند .
پس خواندگار گفت كه طرفه مرديست شيخ اغلى كه با اين سپاه به جنگ چندين هزار سوار و مثل من پادشاهى آمده است . در اين وقت ترحمى به خاطر رسانيده ، كس به خدمت نواب ظل اللهى فرستاده پيغام داد كه :
آن چه نواب ما از كردههاى شما شنيده بود همه راست بوده حقا كه مرد مردانه و شير فرزانهاى ، سبب آن كه ما را به خاطر مىرسد كه البته شما سپاه بسيارى جمع نموده با ما جنگ خواهيد كردن و حال آنكه مشاهدهء سپاه فرموديم ، دانستيم كه كار شما با سپاه نيست ، بلكه به توفيق اللّه تعالى است . به هر حال نواب ما ، شما را با سپاه مرخص فرموده ولايت ايران را به شما بخشيديم و نواب ما مراجعت كرده به طرف استنبول خواهد رفتن و الدعا .
چون ايلچى به خدمت نواب اشرف رسيده پيغام عرض نمود ؛ آن حضرت فرمودند كه به خدمت خواندگار عرض نمائيد كه چون ايران را مسخر نمائيد ، بعد از آن ببخشيد . حال در تصرف اولياى دولت قاهرهء نواب همايون ما است چنانچه فردوسى عليه الرحمه گفته است :
شعر
فرستاده گفت اى خداوند رخش * به دشت آهوى ناگرفته مبخش
و حال كار جنگ نواب همايون ما و خواندگار به اينجا رسيده كه بايد