اردو و چون به سلطانيه آمدند ؛ قاضى چلبى آمد به بارگاه و گفت جواب مرا فكر كردهايد بگوئيد تا من بروم . او را آوردند به خدمت مرشد كامل ، سر خم كرده و رفت در جاى خود قرار گرفت و جميع علما و امرا بر جاى خود نشستند .
شاه فرمود به ايلچى كه ديگر باره مطلب خود را اعاده كن .
او گفت ابو حنيفه را چرا سگ بجايش گذاشتند ؟
قاضىزاده گفت زيرا كه ما را به او اعتقاد نبود و سيد نبود و امامزاده نبود ، نه حسب داشت و نه نسب ، و ما او را سگى مىدانستيم و ما را رشك آمد كه سگ سنيان در اين مزار و دخمه باشند و سگ شيعيان را اين قسم مزار نباشد ، سگ سنى را درآورديم و سگ خود به جاى او گذاشتيم ! اگر او امام بود و بر حق بود ، مىبايست از او آزارى به ما برسد و اگر باطنى نداشت ؛ اين سهل پرسيدنى داشت . و تاريخ مذهبى را كه پيدا كردهايد « 1 » . از براى جواب آن كه تاريخى بهم رسانيدهايم كه مطلب ما است و از حقيقت مذهب ما است و حضر [ ا ] ت ائمهء معصومين ، اين تاريخ را به فكر ما رسانيدهاند . اگر انصاف باشد ، شما بايد كه پيروى اين مذهب بكنيد زيرا كه اين مذهب از ائمه به ما رسيده و لهذا شما را كه خرد نباشد و كور باطن مىباشيد ، به ظاهر و باطن كوريد ، گناه ما چه باشد ! مذهب ناحق نه اين چنين است اين مذهب با حق است .
چون قاضى اين بشنيد ؛ رنگ از رويش رفت و بسيار دلگير شد و سر به زير انداخت . شاه فرمود حقيقت مذهب با حق را ديدى كه چگونه رنگ از روى تو برد و چه كرد ؟
گفت سيم را چه جواب مىدهيد كه اين مذهب با حق ، سخت چيزى شده .
قاضىزاده گفت ما را گمان آن كه تو همان ساعت يافته باشى ، چه قدر بىشعورى ؟
هامش
( 1 ) - اين جمله سؤال دوم قاضى چلبى است .