اين جواب را نمىگفتى . و چون روز ديگر شد ، حضرت شاه عالمپناه سوار شد و با ايلچى و علما رفتند به جانب شكار سه روزه و آمدند به اشكينه و كلينه كه قيدار پيغمبر ابن حضرت اسمعيل ذبيح اللّه ابن حضرت ابراهيم خليل « 1 » الرحمن در آنجا مدفون است . مرشد كامل احوال پرسيد كه اين چه گنبد است ؟
گفتند كه قيدار پيغمبر است .
مرشد كامل گفت كه امرا جميع با قاضى چلبى پياده شدند رفتند با شاه زيارت ، چون از زيارت فارغ شدند ، كه در آن اثنا شاطرى آمد سگ طولهاى را كه تا حال در جلو شاه بود بر روى دست گرفته به عزت آوردند . شاه فرمود كه اين طولهء ما نيست ؟ . گفتند بلى . اسب دورمش خان لگد زده سر شاه بسلامت باشد .
آن حضرت اظهار دلگيرى كردند و گفت شعورى چند از اين طوله ديدهام [ 353 ] كه با انسان نيست و فرمود كه زربفت بته طلائى آوردند و او را با آن زربفت پيچيده فرمود تا پهلوى [ قبر ] قيدار پيغمبر را شكافته و دفن كردند . آه از نهاد خلايق برآمده ، قاضى تا فكر مىكرد ، كه او را دفن نمودند . شاه رو به علماى خود [ كرده ] كه خاك بريزيد و خدمت بجاى آوريد . قاضىزاده بجدتر از همه كار مىكرد و شاه عالمپناه بيرون آمده سوار شد و رفت به شكارگاه و علما رفتند به جانب اردو .
قاضى چلبى پيش خود گفت بيا از اين علما مپرس كه حاشا كه اگر علماى دين مبين پيغمبر آخر الزمان باشند ، اين چه عمل بود كه كردند ، چون پرسيد از يكى ، گفت كه هر گاه مرشد كامل امر كند ، ما را ديگر چه كار است كه ثواب و گناه او را بدانيم . چون از صوفيان بودند « 2 » ، همان جواب را شنيد . و از علما پرسيد ، ايشان گفتند :
ما نيز به امر شاه اين كار كرديم . در دل خود گفت طرفه جماعت بىباكى بودهاند ، دلگير و آزرده شده اما باز خنده مىكرد تا شاه از شكار بازگرديد ، رفتند به جانب
هامش
( 1 ) - اصل : ابراهيم ابن خليل .
( 2 ) - ظ : پرسيد .