هر گاه به اين شرط قسم ياد مىنمايند ، نواب همايون ما دست از گرفتن ايشان و ملك تركستان برداشته ، باز به ايشان شفقت خواهيم فرمود .
پس خواجه عبد الرحيم به عرض اقدس رسانيده كه شايد به سمع مبارك نواب كامياب رسيده باشد كه جماعت اوزبك خواه از سلاطين زادههاى چنگيز خانى و خواه غير ايشان ، از سخن و صلاح بنده تجاوز نمىتوانند كرد و در وقت به خدمت آمدن ، آنچه ولى نعمت عالميان حال فرمودند ، بنده به ايشان گفتهام و قسم ياد نمودهاند و قسم نامچه نوشته به خدمت آوردهام .
آن حضرت فرمودند كه ما نيز اعاده خواهيم نمود . و خواجه عبد الرحيم چند نفر از خواجههاى نقشبند [ را ] كه اقوام نزديك او بوده ، فرمود كه به نزد محمد - تيمور خان و عبيد خان و جانى بيگ سلطان رفته بگويند كه تا مادام كه خود نيائيد مصالح صلح به عمل نخواهد آمد .
پس فرستادگان چون به نزديك ايشان رسيده آنچه گذشته بود گفتند . محمد - تيمور خان واهمه برداشته اراده آمدن نكردند . اما عبيد خان و جانى بيگ سلطان ، سر قدم ساخته به عزم ركاببوسى حضرت ظل [ 340 ] اللهى [ آمده و آن حضرت ] ذات ايشان را به محك امتحان به نظر مبارك سنجيده ، جانى بيگ سلطان را بىغش يافته ، اما عبيد خان را بسيار پليد و بىحيا و پيمانشكن ديده « 1 » ، از امان دادن او پشيمان گشته بود ، و جاى فرموده نشستند و بعد از حكايتها ، آنچه نواب كامياب فرموده بودند ، عبيد خان و جانى بيگ سلطان قسم ياد نمودند . الحق تا حضرت ظل - اللهى در حيات بود ايشان ديگر به ارادهء تاخت و غار ، عازم ولايت خراسان نگرديدند .
و اما نواب ظل اللهى ، خلعت پادشاهانه از اسب و زين مر ؟ ؟ و كمر و خنجر و شمشير به عبيد خان و جانى بيگ سلطان شفقت فرموده بودند و خواجه عبد الرحيم را
هامش
( 1 ) - اصل : كشته .