و اما ابو الخير خان در بخارا شنيد كه نواب گيتى ستان از آمدن او خبردار و سپاه قزلباش را برداشته از قلعهء حصار به عزم فرار مرجعت كرده به طرف بلخ روانه گرديده ؛ ابو الخير خان نيز به جانب بلخ روانه شد . چون به كنار رود جيحون رسيد ؛ احوال اردوى گردون شكوه را پرسيده ، گفتند كه در اين هفت فرسخى نزول اجلال دارند . از شنيدن اين خبر ، عبيد خان و محمد تيمور خان و جانى بيگ سلطان سراسيمه شده متفكر گرديدند . ابو الخير خان گفت كه شما را چه مىشود ؟
ايشان گفتند كه ما در خيال شيخ اغلى فرو ماندهايم كه حق تعالى چه زهره و كرامت « 1 » است كه به او كرامت كرده است و ما را گمان آن بود كه چون او بشنود كه شما يكصد و شصت هزار نفر همراه داريد و ما نيز شصت هزار نفر همراه داريم ؛ او از تركستان فرار نموده ، بلكه از ايران نيز بيرون خواهد رفتن . شما خيال نمائيد كه با وجود سپاه كمى كه همراه دارد وجودى به شما و تمامى سپاه نگذاشته و سر راه گرفته و نشسته است .
ابو الخير خان گفت كه اين زهره و شجاعت نيست ، بلكه ديوانگى است كه ترس در دل ندارد ، و اگر نه ، شما مىگوئيد كه او دوازده هزار نفر همراه دارد و دوازده هزار قزلباش در برابر دويست و بيست هزار كس چه جنگ مىتوانند كرد ؛ پس بدانيد كه اين از تهور نيست ، بلكه از جنونست .
اما عبيد خان و محمد تيمور خان و جانى بيگ سلطان جنگ قزلباش را ديده - بودند و مىدانستند كه اين حرفها بىصورت خواهد بود ، اما باز با خود خيال نموده گفتند كه شايد كاسهباز چرخ شعبدهباز در « 2 » هنگام گردش كاسه و مهرهء سفيد قمر يك مرتبهء ديگر اين نقش در نظر ما جلوه [ 333 ] گر گرديده ، عروس دولت ملك را در آغوش گرفته باشيم و هر چند اين خيالها به خاطر مىگذرانيدند ، باز سراسيمه و دلخسته و بىتاب بودند .
هامش
( 1 ) - ظ : شجاعت .
( 2 ) - اصل : دور .