خان ، سر رشتهء دولت از دست رفته بود « 1 » اما حال فرزند رشيدتر از خود ابو الخير خان را با سپاه خواهم فرستاد كه هنوز از آب جيحون نگذشته باشد كه تمامى قزلباش و شيخ اغلى كالبد تهى كرده باشند .
جانى بيگ سلطان به دعا و ثنا شروع نموده گفت كه ما سواى درگاه چنگيز - خان ، ديگر ملجأ و پناهى نداريم ، هميشه به اين درگاه آمدهايم . مردم هرات را چه حد آن بود كه به سمرقند و قرقز و قلعهء بغلان بيايند .
پس قاسم خان فرمودند كه از هر خانهء دشتى يكنفر حاضر شوند . هفت صد هزار كس به خدمت آمده به در خيمهء خان ايستادند . چون در آن وقت قاسم خان در ييلاق كنار رودخانهء ايديل « 2 » كه مرغزار و چشمههاى آب روان دارد خيمهها بر سر پاى كرده بودند ، و يك ساله راه ولايت قاسم خان است . القصه آن هفت صد هزار كس در نظر قاسم خان گذشته ، از آن جمله يك صد و شصت هزار كس را انتخاب نموده فرمودند كه تمامى ايشان را يراق جنگ و يابوهاى قرقزى از سر كار داده با ابو الخير خان گفت كه اى فرزند ، مىخواهم كه شيخ اغلى را گرفته به نزد من بياوريد كه ببينيم آن پسر بيست و پنج ساله اين قوت و توانائى از كجا بهم رسانيده كه عبيد خان با فنون مكر و حيله را چندين مرتبه در جنگ گريزانيده و شاهى بيگ - خان را به قتل آورده و سر او را به جهت قيصر روم و دست او را به جهت رستم پادشاه مازندران فرستاده حقا چنان كسى را ديدن دارد .
ابو الخير خان گفت كه هر گاه شيخ اغلى را در پاى علم او دست انداخته مثل طفلان از روى زين بر ندارم و به خدمت خان نياورم فرزند قاسم خان نباشم .
قاسم خان گفت كه يقين حاصل است ، اما اگر شيخ اغلى را گرفته باشى تمام تركستان را جانشين تعيين كرده باشى ، در آن وقت مىدانم كه تو پسر من خواهى -
هامش
( 1 ) - عبارت مغشوش است و اينجا افتادگى دارد . و تا آخر عبارت ، قول قاسم خان است نه جانى بيگ - سلطان .
( 2 ) - ( ايتيل ) .