خود داده و از اردبيل به ايلغار به جانب تبريز روانه گرديد .
و چون اين خبر به احمد سلطان شاملو كه از جانب سليمان ميرزا حاكم تبريز بوده كه للهء ميرزا نيز بوده و اخراجات سركار ميرزا را از مداخل تبريز مىدادند رسيد ؛ احمد سلطان مردم تبريز را برداشته مثل شاهىسون « 1 » و به استقبال ميرزا بيرون آمده ، چون دو منزل راه آمده بود كه سليمان ميرزا نيز با سپاه بىحد رسيده ، ميرزا به منوچهر بيگ فرمود كه احمد سلطان به استقبال ما آمده شما نيز او را استقبال نمائيد .
منوچهر بيگ به نزد احمد سلطان آمده سلام كرده گفت كه بارك اللّه سلطان كه زود به استقبال پادشاه بيرون آمدهايد ! احمد سلطان گفت كه پادشاه كيست ؟
منوچهر بيگ عرض نمود كه سليمان ميرزا ! و اين چنين قضيهاى بر شاه اسمعيل واقع شد .
احمد سلطان گفت كه اى نمك به حرام ، چون شد كه اين قضيه به تبريز كه پاىتخت است نرسيده و به اردبيل شما رسيده ! دست به شمشير نمود كه منوچهر بيگ فرار نموده خود را به سليمان ميرزا رسانيده و آن چه ميانهء او و احمد سلطان گذشته بود به ميرزا عرض نموده .
ميرزا گفت كه اول خروج ما است ، هر گاه علاج احمد سلطان نكنيم ؛ كار ما رواجى بهم نخواهد رسانيد . و خود مركب جهانيده به نزد احمد سلطان آمده ، تا احمد سلطان مىخواست كه ميرزا را نصيحت كند ، كه شمشير بر فرق احمد سلطان نواخت كه تا زنجير كمر او درهم شكافته و سلطان از اسب در غلطيده ، و چون مردم تبريز آن ضرب دست را ديدند ؛ روى به گريز نهاده خود را به تبريز رسانيدند و سليمان ميرزا نيز از عقب ايشان با سپاه گران روانهء تبريز گرديد و منتش سلطان برادر سارو پيرهء قورچىباشى كه نواب گيتى ستان او را خدمتى مقرر فرموده و هنوز
هامش
( 1 ) - اصل : سوند .