تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
حضرت به هوش نيامده . چون ديو سلطان آن حال را مشاهده نموده ، قدغن فرمودند كه هيچ كس افشاى اين راز نكند . و چون اين حكايت روى داده ، كسى را نگذاشتند كه پيشتر داخل اردوى معلى شود و نواب كامياب را برداشته به نحوى داخل حصار كردند كه كسى واقف آن قضيه نشده بود ، مگر آن چند نفر كه در خدمت آن حضرت رفته - بودند . و آن حضرت را فصد نموده فايده نكرده و آينه پيش دماغ آن حضرت داشته - بودند ؛ غبارى داشته و امراى عظام سراسيمه گرديده ندانستند كه چه كنند . القصه تا بعد از سه روز حضرت ديدهء مبارك نگشوده ، مدهوش افتاده بود و در روز چهارم به يك مرتبه ديده مبارك گشود و يا على مدد گويان از جاى برجسته نشستند و امراى عظام به دور آن حضرت [ 327 ] گرديده عرض نمودند كه ما هر چند فايده‌ها كرديم سود نداد ، آيا احوال مبارك چه قسم گذشته كه الحمد للّه و المنه آزار شما به صحت مبدل گرديد . آن حضرت فرمودند كه مرا نيز از خود خبر نبوده ، تا در اين وقت كه جناب امير المؤمنين به بالين ما تشريف آورده و دست مبارك بر تمامى بدن ما ماليده و شفائى كرامت فرموده و مقرر نموده كه خود را به صوفيان خود بنمائيد كه كار از دست مىرود ، و من از شوق آن حضرت ديده باز كرده‌ام . چون قزلباش از اين واقعه خبر يافتند ؛ نقارهء شادمانى كوفتند ، و شوق و شعف به سپاه قزلباش روى نموده و نواب كامياب نيز از براى خاطرجوئى سپاه ، سوار دولت شده ، قدرى راه رفته مراجعت فرمودند . و اما سليمان ميرزا ولد سلطان على ميرزا كه در دار الارشاد اردبيل بوده و در اين مدت قوتى بهم رسانيده و دود مشعل بر دماغش جاى گرفته بود ؛ به خاطر گذرانيده كه چرا ما را مرشد كامل نگويند ، و هميشه اين خيال در خاطر او خطور مىكرد و با چند نفر جاهل شورانگيز اين خيال را در خفيه در ميان گذاشته و ايشان