فرمودند ، و امير نجم را به خاطر آورده به بابر پادشاه فرمودند كه ستمى كه از سپاه اوزبك به سپاه قزلباش رسيده ، هرگز در عالم به كسى نرسيده ، خصوصا اين چنين سردارى كه نواب همايون « 1 » ما ، خود او را تربيت داده بوديم كه هر گاه فلك هزار سال گردش نمايد ، مثل نجم ثانى را در صدف جهان نخواهد تابيد ، و شما آن قسم گوهرى را مفت از دست داده در نزد دشمن گذاشتيد و از نواب شهريارى ما هيچ واهمه نكرديد كه چون سلاطين و سپاه اوزبك آوازهء وصول او را در مكانى مىشنيدند ، قلعهها را خالى نموده فرار مىكردند .
بابر پادشاه سر خجالت فرو برده هيچ نگفت و نواب كامياب چون ملاحظهء قلعه فرمودند . طرفه قلعهاى را به نظر در آورده كه دست فلك از كنگرهء او كوتاه است . به قورچىاى از قورچيان فرمودند كه به قلعه رفته به فولاد سلطان بگوئيد كه هر گاه در قلعه را گشوده به خدمت نواب همايون « 2 » بيائيد ، حكومت اين قلعه را به شما شفقت خواهيم فرمود ، و الا بعد از آن كه دست بر شما يافتم ، تمام شما را قتل عام خواهم كرد .
چون ايلچى به قلعه در آمده پيغام نواب اشرف را به فولاد گفته بود ؛ مردم قلعه گفتند كه آن مرد « 3 » يكى از نوكران شيخ اغلى بوده و اين چنين كارى بر سر ما آورده و با شيخ اغلى خودش چون توان جنگ نمود ، و ما جنگ نمىتوانيم كردن و تاب قتل عام نداريم ، بايد به خدمت شيخ اغلى رفته ، اين مردم را از قتل - عام خلاص نموده و بيرون رفتن شما بهتر خواهد [ بود ] .
فولاد سلطان به مردم حصار گفت كه مرا به مردم شما و شما كارى نيست ، و ايلچى شيخ اغلى مىداند كه شما همگى رعيت مائيد و ديگر من با شيخ اغلى قلعهدارى نخواهم كرد ، بلكه فردا ، يكه و تنها از قلعه بيرون رفته او را طلب مى - كنم ، يا آن كه من او را به يك چوبهء تير هلاك مىسازم و اين جنگ و جدال كوتاه
هامش
( 1 ) - اصل : همايان .
( 2 ) - اصل : همايان .
( 3 ) - ظ : ( امير نجم ثانى )