اين شهريار بلند اقبال آمده ، تركش و شمشير به گردن انداخته ، منصوروار به پاى دار ايستاده است ، خداوندا تو او را نگاه دار . و نواب گيتى ستان كه مروت و احسان از جد بزرگوار خود به ميراث داشت ، از جاى برخاسته و دست مبارك به گردن بابر - پادشاه بر آورده و جبين او را بوسه داده و تركش و شمشير را از گردن او گشوده بر ميان [ 324 ] او بسته و زير دست خود كه هميشه جاى او بوده نشانيده ، فرمودند كه به اين قسم كه شما آمدهايد ؛ هر گاه فى المثل فرزند مرا كشته بوديد ؛ نواب همايون « 1 » ما به شما مىبخشيديم ، نهايت از انصاف مگذريد كه در اين مدت مثل نجم ثانى در تمام تركستان و ايران بهم نرسيده و نخواهد رسيد .
بابر پادشاه عرض نمود كه آنچه مرشد كامل مىفرمايند حق است . اما از غرورى خود چنين كار و حكايتى بر سر او آمده ، امراى عظام و قزلباشى كه در آن جنگگاه بودهاند ، البته چند نفر در خدمت نواب كامياب حاضر خواهند بود ، بيايند كه در برابر ايشان عرض كنم كه بنده چندين مرتبه از او التماس نمودم كه به جانب تاشكند كوه نمىتوان رفتن ، قبول ننمودند و تقدير چنين شده بود ، ان شاء اللّه تعالى سر نواب كامياب بسلامت بوده باشد هر بندهاى از بندگان خود را كه تربيت فرموده نظر شفقت به او داشته ، صد برابر نجم ثانى خواهد شد . اين مرتبه و قوت از او نبوده ، بلكه از توجه و شفقتهاى نواب كامياب بوده . بعد به صحبت مشغول گرديده و نواب كامياب خلعتى پادشاهانه به بابر پادشاه شفقت فرموده ، بعد از چند روز خان ميرزا نيز از بدخشان به خدمت نواب ظل اللهى آمده به پابوس مشرف گرديده ، و او نيز حكايتهاى جنگ امير نجم را بالتمام به خدمت حضرت ظل اللهى عرض نموده بودند .
و اما اردوى معلى بعد از سه ماه توقف در هرات ، حضرت ظل اللهى در ساعت سعد ، از هرات كوچ كرده ، به اتفاق بابر پادشاه و خان ميرزا ، به جانب تركستان در
هامش
( 1 ) - اصل : همايان .