ايشان دستى نبود ، سبب آن كه تمامى آن ولايت به قدر يك نيزه علف داشته و علفزار است ، ايشان در ميان علف در كمينگاه به سر مىبردند ؛ چون كسى به گرفتن ايشان مىرفت ، بىخبر تيرى بر پهلوى او زده هلاك مىكردند ، به اين سبب در اين عرض مدت هرگز پادشاهان تركستان و خراسان بر سر ايشان نرفتهاند .
القصه مردم بادغيس وقتى خبردار گرديدند كه سپاه قزلباش دور ايشان را فرو گرفته بودند ، ديگر حركتى نتوانستند كردن « 1 » كه ديو سلطان با سپاه قزلباش در ميان ايشان ريخته ، تمام مردم ايشان را به قتل آورده و زنان و فرزندان ايشان را اسير نموده و مال و اموال ايشان را تاخت و تالان نموده برداشته در روز دهم به به خدمت نواب گيتى ستان آمده به پابوس مشرف گرديده ، امراى عظام به عرض رسانيدند كه ديو سلطان طرفه خدمتى نموده ، گويا با او گوشهء نظرى هست . نواب كامياب فرمودند كه بلى او را تربيت خواهيم فرمود .
اما چون بابر پادشاه از جنگ گاه امير نجم فرار نموده به كابل رفته بود ؛ جاسوسى به ايران فرستاده ، چون خبر كشته شدن امير نجم و فرار او را به خدمت نواب گيتى ستان عرض نمايند ، و آنچه نواب اشرف بفرمايد ، جاسوس به جهت او بياورد . و در آن وقت جاسوس به ايران آمده خبرها شنيده و مراجعت نموده خبر به جهت بابر پادشاه آورد كه چون فرار شما را به خدمت نواب كامياب عرض نمودند ؛ آن حضرت مقرر فرمودند كه هر كس اسم شما را من بعد به زبان [ 323 ] جارى سازد ؛ زبان او را قطع نموده نسق فرمايند .
بابر پادشاه از شنيدن اين خبر متفكر گرديده ، ندانست كه چه بايد كردن .
و چون خبر تشريف آوردن نواب كامياب را شنيد ، سراسيمه شده اراده نمود كه كابل را خالى نمود [ ه ] به جانب هندوستان به نزد سلطان ابراهيم پادشاه ، ولد سلطان -
هامش
( 1 ) - اصل : كردند .