تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
روزگار نيز قدرى بر ما مهربان شود . عبيد خان دانست كه در اين مدت جانى بيگ سلطان آزار بسيار كشيده است ، گفت كه ما نخواهيم كه شما زحمت و آزار بكشيد ؛ بعد از آن كه شما از رفتن بى - دماغ باشيد ، بمانيد كه ببينيم كار به كجا خواهد رسيد . جانى بيگ سلطان دانست كه عبيد خان را دل با زبان يكى نيست ؛ به فكر خود افتاده با قراكسكن سلطان صلاح ديده ، او گفت [ كه ] بايد به جانب بلخ رفته ولايتى كه شاهى بيگ خان در عوض سمرقند به ما داده ، از گماشتهء عبيد خان گرفته به حكومت نشست . پس جانى بيگ سلطان اين مصلحت را از فرزند خود قبول نموده به نزد عبيد خان آمده گفت كه آنچه گفته بوديد حال كه فكر كرده‌ام درست فرموده‌ايد ، خواهم رفت . عبيد خان با آن مكارى ، فريب او را خورده ، با خود خيال نكرده كه بعد از آنكه جانى بيگ سلطان به بلخ برسد ، دست نخواهد برداشت ؛ همديگر را وداع نموده جانى بيگ سلطان سپاه خود را برداشته روانهء بلخ گرديده ، چون داخل قلعه شد ؛ گماشتهء عبيد خان را از قلعه بيرون كرده به استقلال تمام به حكومت بلخ مشغول گرديد . چون جانى بيگ سلطان روانهء بلخ گرديد ، عبيد خان به خاطر جمع يورش بر قلعه انداخته و كار بر مردم قلعه تنگ شده و آذوقه روى به كمى آورده و مدار مردم قلعه به گوشت اسب و شتر و استر مىگذشت . روزى حسين بيگ لله گرسنه از منزل بيرون آمده در ديوانخانه در خدمت شاهزاده نشسته بود ، ديد كه بابا - عشقى تبرائى شروع به تبرا نموده مىآيد ؛ چون نزديك رسيد ، حسين بيگ گفت اى بابا عشقى « 1 » ، از گرسنگى [ حال ] بيش باد گفتن نداريم . بابا عشقى « 2 » گفت كه رفتم براى شما آذوقه بياورم . همان شب بابا پسر خود را
هامش
( 1 ) - اصل : عشق . ( 2 ) - اصل : عشق .
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 456 | مؤلف مجهول / اصغر منتظر صاحب