شويد ببينيد كه چگونه جنگ مىنمايم . ايشان به سخن او ملتفت نشده كه حسام - بيگ خود به بياقو بهادر رسانيده و همچو تيغى بر فرق او نواخت كه تا ناف او را درهم شكافت و روى به سپاه اوزبك گذاشته و سپاه قزلباش داد مردانگى مىدادند .
القصه تمامى آن سه هزار اوزبك را به قتل آوردند و سر بياقو بهادر را برداشته با با اسب و اسلحهء ايشان . و اراده نمود كه به هرات برود ، چون شنيده بود كه جانى بيگ سلطان هرات را احاطه نموده ؛ راه ماروچاق را پيش گرفته روانه شد .
اما امرائى كه در جنگ گاه امير نجم فرار نموده بودند ؛ اولا دده بيگ قورچىباشى ، اوزبكى را بلد گرفته پيش از آن كه امير نجم به قتل آيد ، روانه شده از راه بخارا به مرو آمده [ 308 ] و از آنجا تتمهء سپاه را با كوچ و بنه بر - داشته روانهء استراباد گرديده بود . و اما چون كار قزلباش تنگ شد ، امير نجم حسين بيگ لله را به سر مرشد كامل قسم داد كه من تو را مرخص نمودهام و بودن تو در اينجا بىفايده است و كشته خواهى شدن ، برو به خدمت نواب اشرف و از من عرض بندگى برسان . لاعلاج شده گفت خوبست خواهم رفتن و ايستاد تا آن كه امير - نجم كشته گرديد و اوزبكى كه بلد دشت و بيابان قبچاق بوده ، ايشان را از راه جيران « 1 » ، و حسين بيگ لله با چند نفر يوزباشيان و صد نفر سپاه قزلباش بيرون آورده « 2 » داخل ملك هرات گردانيد .
اما چون وقتى كه نواب گيتىستان به تسخير ملك خراسان آمده و به تصرف در آورده و مراجعت به ملك عراق فرموده ، والائى و للگى نواب طهماسب ميرزا را به حسين بيگ لله شفقت فرموده و كل ولايت خراسان را به نواب ميرزا بخشيده ، فرمودند كه من بعد كسى طهماسب ميرزا نگويد بلكه شاه طهماسب بگويند و در شش ماهگى اين همه پادشاهى بر او گذاشته و در سه سالگى مقرر نمود كه شاهزاده تشريف به هرات ببرند ؛ او را به هرات برد . و هيچ پادشاهى در شش ماهگى پادشاهى
هامش
( 1 ) - عبارت ناقص و مغشوش است .
( 2 ) - اصل : آمده .