قلعهء فارياب برداشته روانه شدند . چون به حوالى مرغاب رسيدند بياقو بهادر با سه هزار كس رسيده دو هزار نفر ديگر كه اسب لاغر داشتند در عقب مىآمدند .
چون گرد سپاه اوزبك نمودار گرديد ، حسام بيگ به آقا احمد گفت كه سيرت خود را برداشته خود را به كنار مرغاب برسان كه من سر راه بر سپاه اوزبك خواهم گرفتن . آقا احمد پانصد نفر قزلباش را برداشته با كوچ به تعجيل تمام بر كنار آب آمده كوچ قزلباش را از آب گذرانيده و آقا احمد ديد كه حسام بيگ دير كرده كوچ را با دويست نفر روانه نموده ، خود با سيصد نفر برگرديده خود را به حسام بيگ رسانيد .
اما سپاه اوزبك چون شب و روز به ايلغار آمده بودند ؛ جان در تن ايشان نمانده بود ، چون گرد سپاه قزلباش را ديدند ، خوشحال گرديده بودند و حسام - بيگ فرستاده خبر معلوم نموده گفت بياقو بهادر خان است كه با سه هزار كس مى - آيد . حسام بيگ گفت كه اى ياران ، بياقو بهادر كهنهسوار است جنگها كرده و شكستها داده هم شجاعت و هم سپاهىگرى [ دارد ] اما مركبان ما چاق و تندرستند و مركبان ايشان يابو و بىجان شده و اميد با زور بازوى يداللهى « 1 » حضرت على ولى - اللّه است و هيچ انديشه نداشته باشيد ، اما مىدانم كه عبيد خان به جنگ دو هزار نفر قزلباش شش هزار اوزبك خواهد فرستاد .
چون بياقو بهادر رسيد ؛ ايلچى به نزد حسام بيگ فرستاد ، مطلب آن كه مردم او از عقب رسند و خود با اسبها قدرى به حال بيايند و جنگ كنند . و حسام - بيگ نگاهى به ايلچى نكرده چون بلاى ناگهان با آن هزار و پانصد نفر قزلباش زدند بر سپاه اوزبك و در حملهء اول سپاه اوزبك را شكسته و جمعى كثير را به قتل آورده و هر چند كه خواستند پاى فشرده دعوا نمايند ؛ نتوانستند كردن . و بياقو بهادر چند نفر اوزبك را به قتل آورده كه فرار مكنيد و دويست شما بر سر من جمع
هامش
( 1 ) - اصل : الهى .