تعالى تمام قزلباش را دست بسته و اسير كرده به خدمت شما خواهم آورد و آن پنج هزار نفر نامى « 1 » از سپاه اوزبك برداشته از عقب حسام بيگ روانه گرديد .
و حسام بيگ چون از قلعهء بلخ بيرون آمده ، فرمود كه دو سه نفر پارهاى رخوت و اسباب را از دروازهء بلخ به طرف كابل برده تا به قدر پنج فرسخ انداخته مراجعت نمايند . و آن دو سه نفر حسب الفرموده عمل نموده و برگرديده خود را به حسام بيگ رسانيدند .
اما بياقو بهادر از قلعه بيرون آمده آن پى را برداشته گفت كه البته به كابل رفتهاند ، به ايلغار روانه شده ، چون ده فرسنگ راه آمده بودند ، كه قافلهاى از كابل مىآمدند ، احوال پرسيده مردم قافله گفتند كه ما در اين راه كسى نديدهايم .
بياقو بهادر گفت كه از راه ديگر رفتهاند . القصه دو روز در سر آن كوه سرگردان بوده ، چون دانست كه سپاه قزلباش از راه فارياب رفتهاند ؛ عنان برگردانيده راه فارياب را پيش گرفت .
و حسام بيگ چون از قلعه بيرون آمده بود به مناجات درآمده گفت كه يا امام ضامن حضرت امام رضا عليه التحية و الثناء ما غريبيم و حضرت تو غريب ، به غير از تو مدد و معاونى ندارم ؛ اين گفت و قزلباش راه فارياب پيش گرفته به ايلغار تمام روانه گرديدند . چون نزديك فارياب رسيدند ، آقا احمد پسر آقا محمد حاكم قلعهء فارياب كه همشيره [ زادهء ] حسام بيگ [ بود ] در خانهء آقا محمد بوده ، خبردار شده به استقبال بيرون آمده ايشان را دريافته و به قلعه برده ضيافت كرده احوال سپاه اوزبك پرسيده ، حسام بيگ شرح احوال را گفته ، آقا احمد گفت پس چرا سپاه اوزبك از عقب شما نيامدهاند ؟ حسام بيگ گفت كه اين چنين مكرى بر آب زده بيرون آمدهايم ؛ شايد آقاى من حضرت امام رضا عنان ايشان را به جانب ديگر بگرداند . اما [ 307 ] تدارك خود را آقا احمد ديده ، كوچ و بنه را از
هامش
( 1 ) - اصل : از نامى .