به سپاه قزلباش نفروشند .
اما روز ديگر كه سپاه قزلباش به بازار آمده ديدند كه در دكانهاى خبازى و غيره بستهاند ! ايشان چند نفر خباز و بقال را گرفته تهديد نمودند كه در دكانها را گشوده آذوقه به ما بدهيد . ايشان فرار نموده از دست سپاه قزلباش شكوه نموده - بودند ، كه كدخدايان به نزد حسام بيگ آمده فرياد برآوردند كه در شهر آذوقه يافت نمىشود و سپاه قزلباش به مردم شهر ستم و زيادتى مىنمايند . حسام بيگ دانست كه مردم بلخ را با عبيد خان زبان يكى است و چاره به غير از رفتن ندانست .
با مردم [ و ] كدخدايان گفت كه حال اين قدر از براى ما آذوقه بهم رسانيد كه خود به كابل توانيم رسانيد ، و در آنجا ما از پادشاه آذوقه خواهيم گرفت كه ما را به هرات رساند . ايشان گفتند كه اگر چه آذوقه نداريم ، ليكن قدرى از براى شما بهم رسانيم .
حسام بيگ با ياران خود گفت كه اوزبك را از ما دل پر از كينه است . حال بايد كه فرزندان خود را كشته زنان خود را سوار كرده و از اين قلعه به تدبير بيرون رفت كه مبادا سيرت قزلباش به دست اوزبك افتد .
اما كدخدايان بلخ « 1 » عريضه به خدمت عبيد خان نوشته به تير بسته انداختند كه ما در دوستى شما و چهار يار باصفا خود را به غضب شيخ اغلى گرفتار ساخته راه آذوقه را بر سپاه قزلباش بستهايم اما اراده دارند كه شب جمعه به جانب كابل روانه شوند .
عبيد خان گفت كه قزلباش طرفه فكرى كردهاند ؛ چون كابل نزديك است خواهند رفت . فرمود كه سپاه اوزبك به دروازهء كابل رفته كشك نگاه دارند .
اما حسام بيگ با سپاه قزلباش تدارك كرده و در شب سهشنبه آن سيصد نفر كوچ و خانه برداشتند و فرزندان خود را به قتل آورده و زنان خود را پاسى از شب گذشته سوار نموده و هر كدام يك اسب را آذوقه بار كرده و ديگر خود سوار شده دروازهاى
هامش
( 1 ) - اصل : بلخ را .