به ميدان آمده ريختند در ميان يكديگر و جنگ مغلوبه گرديده بود ، كه در آن گيردار ، پسر جانى بيگ سلطان به دست بيرام خان به قتل آمده و سپاه اوزبك مثل مور و ملخ از جاى درآمده بودند و بكش بكش در ميان سپاه گرسنهء بىقوت قزلباش انداخته . القصه قريب بيست هزار كس از سپاه قزلباش كشته شده بودند و جمعى كه مانده بودند ؛ جماعت قرامانلو بودند كه جنگ مىكردند .
اما خان ميرزا تا عصرى در ميدان جنگ كرده و امير نجم ديد كه درين جنگ خلاصى ممكن نيست و كشته بايد شدن ؛ به خان ميرزا گفت كه اى فرزند ، روى شما سفيد ، حق پدر و فرزندى به جاى آوردى و حال به حق حضرت امير - المؤمنين تو را قسم مىدهم كه به يك طرفى روانه شويد كه درين جنگ روى نجات از خود نمىبينم . خان ميرزا گفت كه من راهى گمان ندارم كه بعد از آن كه كار بر من تنگ شود « 1 » .
اما امير نجم ديد كه كار از دست رفته است ؛ با هزار نفر از مردم اصفهان و بقيهء قزلباش با آن بىجانى و بىسامانى در سر او جمع بودند ؛ خود روى به ميدان نهاده از كشته پشته مىساخت . اما بيرام خان با پنج هزار كس كه چرخچى شده بودند ؛ تا وقت پيشين جنگ مردانه مىكردند ، چنانچه چهارده هزار نفر اوزبك را به قتل آورده و جمعى از سپاه او نيز كشته شده بودند . آخر الامر سپاه اوزبك به يك مرتبه بر سر او هجوم آورده ، آن شير شكار را به قتل آوردند ، سر او را از تن جدا كرده بر نيزه كردند ، كه امير نجم به على جان سلطان برادر بيرام خان فرمود كه به كومك به ميدان رفته با وجود آن ضعف گرسنگى و بىقوتى ؛ هر يك دو سه اوزبك را به قتل آوردند كه سپاه اوزبك هجوم آورده ايشان را به قتل آوردند .
اما هر گاه امراى قزلباش بىحقى با امير نجم نمىكردند ؛ سپاه اوزبك را
هامش
( 1 ) - اصل : شوم .