و حال كه به اين مرتبه مبتلا گرديدهام ؛ اگر سپاه اوزبك نام مرا بشنوند ، زهرهء ايشان معيوب خواهد شد . فردا با اين سپاه گرسنه بر سر سپاه سير اوزبك خواهيم - زدن ؛ آنچه جناب حق تعالى تقدير كرده است چنان خواهد شد .
هر چند بابر پادشاه ظهير « 1 » الدين محمد ، گفتند ؛ قبول نكرده و دده بيگ و ولى - جان سلطان و تمامى امراى عظام گفتند كه در ما رمقى نمانده است چگونه از براى تو جنگ خواهيم كرد . [ قبول ] نكرده بود . القصه به غير از بيرام خان كسى راضى به جنگ نبودند . و با وجود آنكه عبيد خان و جانى بيگ سلطان و غيره سپاه ايشان مىدانستند كه سپاه قزلباش به چه عذاب گرفتارند ؛ با وصف اين مىگفتند كه خداوندا اين طايفه جنگ نكرده روى به فرار نهند كه اگر نعوذ باللّه كه ايشان سوار بدوهاى عراقى شوند و نيزه به دست گيرند ، كوه البرز را به نوك نيزه برمىدارند .
اما بابر پادشاه با خواجه كلان گفت كه عبيد خان و سپاه اوزبك را از ما دل بيزار گشته است ؛ هر گاه حال بدر رفته خود را به مأمنى رسانيم جانى بسلامت بردهايم و الا يك ساعت ديگر كشته خواهيم شد ، خيمه و خرگاه و اثاثه « 2 » به جاى گذاشته ؛ اول مرتبه بابر پادشاه با سپاه جغتاى فرار نموده بدر رفتند .
[ 299 ] و چون محمد تيمور خان ديد كه عبيد خان و جانى بيگ سلطان با شصت هزار كس از سپاه اوزبك آمده در پاى قلعه فرود آمدند ؛ او نيز سپاه برداشته از قلعه بيرون آمده به خدمت رسيده همديگر را دريافته ، عبيد خان گفت كه شكر خداى كه تو را يك بار ديگر زنده ديدهام و از چنگ اين اژدها نجات يافتهاى .
پس روز ديگر كه صفوف جدال و قتال آراسته گرديد ؛ عبيد خان ، محمد - تيمور خان را به پاى علم آورد ، جاى داده و پسر جانى بيگ سلطان را چرخچى نموده
هامش
( 1 ) - اصل : پادشاه و ظهير . ( ظهير الدين محمد بابر پادشاه ) .
( 2 ) - اصل : اساسه .