و چون اين خبر به امير نجم رسيد ، با بيرام خان تمهيد نموده گفت كه من به قتل پادشاه قرقز امر مىفرمايم و التماس بكنيد كه شايد او پيغام به مردم خود كرده آذوقه بياورند . القصه امر به قتل او فرموده [ 298 ] و بيرام خان التماس نموده مطلقا فايده نكرده ، قحط در اردوى قزلباش به جائى رسيد كه قوت به دست مردم نيامده ، آنچه اسب و شتر كه داشتند ؛ تمام را كشته و خورده بودند . و دو سه روز در سر كار امير نجم نيز چيزى بهم نرسيده بود كه از براى او ببرند به عجب فلاكتى گرفتار گرديد .
اما محمد تيمور خان از احوال قزلباش خبر يافته ، كس به نزد عبيد خان فرستاده كه سپاه قزلباش به اين [ ا ] حوال گرفتارند ؛ هر گاه در اين وقت خود را رسانيدى ، شايد كارى توانيم كردن و الا ايشان چون خود را به سمرقند رسانند ؛ ديگر تركستان را از دست ايشان نمىتوان گرفتن . البته الف البته خود را برسانيد .
چون نوشته به عبيد خان رسيد ؛ به اتفاق جانى بيگ سلطان ، شصت هزار كس برداشته به ايلغار روانه گرديد و خبر آمدن سپاه اوزبك به امير نجم رسيد كه فردا به اين جا خواهند رسيد .
امير نجم چون مشاهدهء حال قزلباش نمود ؛ ديد كه از گرسنگى هيچ كدام رمق راه رفتن ندارند ، چه جاى آنكه جنگ توانند كردن . پس بابر پادشاه گفت كه اى امير نجم ، مال دنيا بسيار است جان بايد كه بسلامت بوده باشد . بيائيد و راضى شويد كه خود را به سمرقند برسانيم كه فردا اين سپاه بىقوت را با سپاه اوزبك دشتى جنگ كردن مشكل است و مبادا كه شكست يافته يك نفر زنده بيرون نمىروند .
امير نجم گفت كه از من برنمىآيد كه از پيش سپاه دشمن فرار نمايم . اگر كشته شوم هر آينه از براى من بهتر خواهد بود كه اين ننگ از براى ما بماند .
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 436
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٣٦