اما آتش در عروق و اعضاى بيرام خان افتاده مثل سيماب به لرزه درآمده لعنت بر او كرده با خود گفت كه روزى باشد كه تو هم به بلائى گرفتارى شده - باشى [ 290 ] پس تمام جغتاى را به قتل آورده اما پنج شش هزار سيد رضوى - الحسينى در آن قلعه سكنا داشتند و در آن وقت از ترس تمامى ايشان به مسجد جامع رفته كس نزد مير شرف الدين صدر فرستادند كه تو هم سيدى و ما نيز اولاد رسول خدائيم به فرياد ما برس .
مير شرف الدين به خدمت امير نجم آمده گفت كه تقصير اين سادات را به ما ببخشيد . امير نجم گفت كه سيد سنى را ما سيد نمىدانيم اگر شيعه مىشدند مى - بايست يك مرتبه كس ايشان به پيش شما و ما بيايند ؛ پرسيد كه حال در كجايند ؟
گفت كه پناه به خانهء خدا برده در مسجد جامع به سر مىبرند . امير نجم خود به مسجد رفته آن چند هزار سيد را با زنان و فرزندان در ميان سجده به قتل آورده .
القصه چنان قتل و غارت در قرشى فرمود كه ديّارى در آن ديار نمانده بود . بعد از آن گفته بود كه حال دلم قدرى تسلى يافته به عوض قتل عامى كه چنگيز خان و امير تيمور خان در ايران كرده بودند . پس فرمود كه شيخم ميرزا را دست بسته آوردند مقرر شد كه مثل محمد كاظم او را از حلق به دار بكشند . هر چند التماس و عجز كرد فايده نكرده او را به قتل آوردند . بعد از آن كل اموال و اسباب سپاه اوزبك و مردم قرشى را به انعام سپاه قزلباش داده كه به سويّت در ميان خود حصه نمايند . و فرمود كه اگر شما جنگ را چنين مردانه كردهايد اما ما نيز چنان مردانه انعام به شما داده و مىدهيم . اما ده روز ديگر در قرشى توقف نموده و به جانب بخارا كوچ فرمودند .
اما چون عبيد خان در بخارا شنيد كه در قلعهء قرشى چنين قتل و غارتى نمودهاند ؛ گريهء بسيارى نموده لاعلاج شده كوچ خود را برداشته به جانب دشت روانه گرديد . اما امير نجم چون به سه فرسخى بخارا رسيد ، فرمود كه هنوز مردم
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٢٥