جوانان اصفهانى كشته شده بودند كه از دار گير ايشان ، حسين بيگ لله و دده - بيگ خبردار گرديدند ، ريختند در ميان سپاه اوزبك و هفت صد كس را به قتل آوردند .
شيخم ميرزا با سيصد كس فرار نموده خود را به قلعه رسانيدند .
اما چون از هاىهوى بنگ « 1 » امير نجم بيدار گرديده ، گفت كه ظاهرا امشب نيز اوزبك از قلعه بيرون آمده ؟
گفتند كه بلى .
فرمود كه بر سر سيبهء كه آمده باشد و چه دستبرد كرده باشند ؟
كس رفته خبر آورد كه بر سر سيبهء شما آمده بودند .
گفت چه صرفه بردهاند ؟
هيچ كس جواب نگفته بود .
گفت كه مبادا محمد كاظم نامرد ، از براى [ ما ] ننگى بهم رسانيده باشد ؛ بايد به سيبه رفته ببينيم چه شده است . پس صبح شد بر سر سيبه آمده خواست كه داخل شود از محمد كاظم پرسيد كه چه خبر است ، كه او در جواب گفت كه امشب رفته بودم كه رخت عوض نمايم كه هزار كس از سپاه اوزبك به سيبه آمده تا خبر به من رسيد ، كه هفتاد هشتاد نفر اصفهانى را كشته بودند .
امير نجم در غضب شده فرمود كه او را گرفته هر چند عجز و التماس نمود ؛ گوش به سخن او نكردند ، آورده به پاى دار و اسكندر بيگ [ را ] فرمود كه [ 289 ] از دار برداشته محمد كاظمى كه مثل آفتاب تابان بود ، از دار بر حلق « 2 » كشيده .
اما چون خبر به امرا رسيد ، بابر پادشاه را خبر نموده ، بابر پادشاه وقتى رسيد كه محمد كاظم كشته شده بود . لعنت بر او نموده مراجعت كرده .
هامش
( 1 ) - اصل : نبك . و اين به جاى « بنگ » به معنى « بانگ » در چند مورد ديگر نيز به اين صورت آمده است .
( 2 ) - اصل : خلق .