چون امير نجم محمد كاظم را كشته ديد ، پشيمان شده گريبان چاك زده خاك بر سر مىكرد و هر كس از قزلباش را كه مىديد ، مىگفت كه محمد كاظم كجاست و مىگريست و مىگفت كه خود خواهم رفتن به كنار خندق قلعه ، تا شيخم ميرزا مرا به قتل آورد ، شايد خلاص شوم . و امرا و سپاه را بر احوال او رحم آمده با هم گفتند كه بايد كارى كرد كه امير نجم را دل تسلى كرده . پس نردبانها [ فراهم ] كرده مثل مور و ملخ با هيئات اجتماعى روى به قلعه آورده ، هر چند سعى كردند كه شايد توانند كارى از پيش بردن ، فايده نكرد .
پس بيرام خان ديد كه قلعه گرفته نمىشود و امير نجم از غصه خواهد مردن ؛ با امرا و سپاه قزلباش گفت كه شما در جنگ ساعى باشيد كه من اراده دارم . پس با جمعى داخل قلعه شده دست به قبضهء شمشيرها كرده ، كه سپاه اوزبك پيش آمده كه سر راه بگيرند ، كه از چهار طرف سپاه قزلباش به قلعه آمده و امير نجم نيز آمده دروازهها را به امراى عظام سپرده ، گفت كه مگذاريد طفل شيرخواره از ميان بدر رود . فرياد برآورد كه قتل عام كنيد . پس سپاه قزلباش و جغتاى در ميان سپاه اوزبك ريخته اين قدر خلق كشته شد كه خون از دروازهها بيرون مىرفت و فرمود كه هيچ كس را زنده نگذاريد .
اتفاقا محلهاى در آن قلعه بود كه چهار پنج هزار جغتاى در آن محله سكنا داشتهاند ؛ چند كدخدا به خدمت بابر پادشاه آمده گفتند كه ما مردم جغتائيم به صدقهء سر خود التماس ما را در خدمت امير نجم بكنيد كه ما كشته خواهيم شد .
پس بابر پادشاه به خدمت امير نجم آمده التماس نمود كه مردم اين محله تمامى جغتايند و بىگناهاند و قرابتى به ما دارند . امير نجم فرمود كه در اين مدت چرا ايشان نوشته به شما ننوشته بودند و من قسم ياد نمودهام كه به خون محمد - كاظم ، درين حصار كسى را زنده نگذارم و از قسم خود نخواهم گذشت . پس بيرام - خان را فرمودند كه اول به محلهء جماعت جغتاى رفته همگى را به قتل رسان .
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 424
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٢٤