چون خواجه كلان را بيرون بردند كه نسق نمايند ، كه بابر پادشاه گفته كه التماس بكنيد « 1 » كه خان ميرزا به اتفاق امراى از جاى برخاستند به التماس ايستادند ، كه امير نجم فرمود كه چون خواجه ، آتاليق بابر پادشاه است و شما نيز التماس مىكنيد ؛ تقصير او را به شما و بابر پادشاه بخشيدم ليكن اين را مردم پيشنهاد خاطر خود نكنند ، كه به سر مبارك مرشد كامل قسم است كه من بعد هر - كس در جنگ شكست يابد يا فرار نمايد ؛ او را به قتل خواهم آورد . اما مردم بابر پادشاه را كارى از دست برنمىآيد و جوهرى ندارند ؛ به زينل خان فرمود كه چرخچىگرى سپاه را به تو داديم اما مثل جغتاى مكن كه تو را نسق خواهم كردن .
زينل خان دو هزار نفر برداشته روانه گرديد ، چون به پاى حصار آمده ديد كه سرهاى [ 283 ] سپاه جغتاى را در برج قلعه آويختهاند و در قلعه را محكم بستهاند ، سپاه اوزبك در برجها نشستهاند . زينل خان نيز فرود آمده در آنجا نزول نمود ، كه امير نجم با امراى عظام و سپاه نصرتپناه انجم احتشام رسيده ، امير نجم چون ملاحظهء آن سرهاى سپاه جغتاى كرده به بابر پادشاه فرمودند كه هيچ دلت از براى اين مردم كه سرهاى ايشان در اين برجها آويختهاند مىسوزد ؟
بابر پادشاه عرض نمود كه معاملهء جنگ گاهى شكست است و گاهى فتح .
امير نجم فرمودند كه سپاه قزلباش و غيره يورش به قلعه انداختند ، كار بر محصوران تنگ نموده هر چند هادى سلطان سعى نموده فايده نكرد . آخر الامر لا علاج شده كس به نزد امير نجم به امان فرستادند . پس مقرر نمود كه سپاه دست از جنگ بدارند ، كه هادى سلطان ، آتاليقان و ريش سفيدان را شمشير به گردن انداخته برداشته از قلعه بيرون آمده به خدمت امير نجم رسيدند .
فرمودند كه شمشيرها از گردن ايشان برداشته ايستادند . به هادى سلطان
هامش
( 1 ) - اصل : مكنيد .