نجم ثانى وكيل كل اختيار نواب اشرفست . بابر پادشاه گفت روستائى بيش نيست كه امير نجم رسيده سلام كرده از روى استغنا جواب گفت . زيرا كه توقع داشت كه امير نجم پياده شده دست او را ببوسد و يا سرى خم كند كه اينها هيچ كدام به عمل نيامده و امير نجم وقعى نگذاشته القصه به اتفاق به خدمت نواب گيتى ستان آمده ، بابر پادشاه كرنش و سجده نموده ايستاد ، كه آن حضرت دانست كه بابر - پادشاه استقلال و توقع ديگر دارد ؛ قدرى از روى تخت سلطنت حركت نموده ، باز قرار گرفته . محبت بسيار به او نموده امر مقرر فرمود كه در نزديك مسند دولت نشسته ؛ اويس ميرزا را در زير دست بابر پادشاه جاى دادند « 1 » ، كه امير نجم به اشاره به او فهمانيد كه اى فرزند دغدغه مكن كه مرتبهء تو را به درجهء اعلى خواهم رسانيد . و آن مجلس به عيش و عشرت گذشته .
روز ديگر نواب اشرف با امرا فرمودند كه چه صلاح مىدانيد تاج دادن به بابر پادشاه ؟ امرا عرض كردند كه اويس ميرزا در خفيه با او بگويد ؛ اگر راضى باشد بايد دادن . چون اويس ميرزا به بابر پادشاه گفته ، او در جواب گفت كه تاج دولت را چرا به سر نگذاريم ، امر از پادشاه است .
روز ديگر چون مجلس آراسته گرديد ، نواب كامياب فرمود كه تاج ديگر آورده ، تاجى كه بر سر مبارك داشته ؛ خود برداشته بر سر بابر پادشاه گذاشته ، بابر سجده نموده تاج بر سر گذاشت ، كه نواب كامياب را بسيار خوش آمده فرمودند كه ان شاء اللّه تعالى تركستان را با سمرقند كه پاى تخت صاحبقران بوده گرفته به شما خواهم داد . و مقرر شد كه پيشخانه به طرف بلخ روانه گردد . و چون خبر به جانى بيگ رسيده ؛ با پسرهاى خود صلاح جنگ و فرار نموده ؛ ايشان گفتند كه بعد از آن كه فرار نمائيم به كدام طرف خواهيم رفت ، و مثل
هامش
( 1 ) - ظاهرا بابر شاه را با شاه اسمعيل ملاقاتى دست نداده است . ر ك : حبيب السير . ص 523 و عالم - آراى عباسى . ص 39 .