بدخشان ، عازم درگاه جهانپناه شده مىآيد .
اما اويس ميرزا شنيد كه شاهى بيگ خان كه دشمن اوجاق صاحبقرانى بوده ؛ در دست يكى از بندگان نواب گيتى ستان در مرو كشته گرديده ؛ خود را به بابر - پادشاه عم خود رسانيده ، گفت كه شما به خدمت شيخ اغلى نرفتهايد ؟ بابر پادشاه گفت كه ترسيدم كه چون به خدمت او برسم ؛ آنچه لايق باشد عزت نكند . اويس - ميرزا گفت پس من مىروم ، هر گاه [ آنچه ] عزت بوده باشد به جاى آوردند ؛ به شما اعلام مىنمايم تشريف بياورند [ و ] الا خود به خدمت خواهم آمد . اويس ميرزا از كابل روانه گرديد ، چون به چهار فرسخى مرو رسيد ، عريضهاى به خدمت امير - نجم ثانى نوشته به شاطر داده فرستاد . چون شاطر به خدمت امير نجم رسيد ، عريضهء ميرزا [ را ] آورده داده ، نوشته بود كه بنده سر قدم ساخته به خدمت نواب اشرف آمدهام ؛ هر گاه بنده را قابل بدانند به عرض اقدس رسانند ، كه به خدمت نواب كامياب آمده و به شرف پاىبوس مشرف گرديده « 1 » سرافراز گردم .
امير نجم را از مضمون عريضهء او خوش آمده كه اولاد صاحبقرانى به او ملجاء « 2 » شدهاند ؛ غايبانه محبت اويس ميرزا در دل او جاى گرفته و به خدمت نواب اشرف آمده حكايت آمدن اويس ميرزا را به درگاه معلى ، به يك وضعى به خدمت نواب اشرف عرض نمود ، كه نواب همايون را بسيار خوش آمده ، فرمود كه ما را به استقبال بايد آمد .
امير نجم عرض نمود كه اگر چه آن سلسله قابل استقبال هستند ، نهايت هر گاه مقرر شود ، بنده به استقبال او خواهيم رفت . نواب اشرف او را با امراى عظام به استقبال مقرر فرمودند . امير نجم با امراى سوار شده چون به يك فرسخى رسيدند ، قزلباش را پيش فرستادند . چون سپاه قزلباش به خدمت ميرزا رسيده او را دريافتند كه امير نجم نيز به استقلال تمام از دور نمايان گرديده ، ميرزا را به
هامش
( 1 ) - اصل : گرديديم .
( 2 ) - به جاى « ملتجى » به كار رفته است .