داخل مجلس گرديد ، كرنش نموده نامه پيش آورده كه سلطان بايزيد به هر دو دست نامه را گرفت ، بر بالاى زانوى خود از روى عزت گذاشته بود .
اما از براى سلطان سليم خبر بردند كه ايلچى را به مجلس بردهاند ؛ پس سلطان سليم بيرون آمده داخل مجلس گرديد ، تمام بزرگان روم از جاى برخاسته تواضع نمودند ، او آمده در پهلوى پدر بر بالاى تخت نشست . چون خليل آقا او را بديد ، تمام اندام او به لرزه درآمد ؛ طرفه جوان بدقهرى را مشاهده نمود ، دانست كه سلطان سليم است ، به گوشهء ابرو تواضع كرده سلطان سليم ديگر در غضب شده ، سبب آنكه [ انتظار ] سجده و تواضع داشته كينهء خليل آقا را در دل گرفته بود ؛ پس ، از سلطان بايزيد پدرش پرسيده كه اين رافضى چه پيغام آورده و اين چه چيز است كه در دامان دارد ؟ او گفت كه نمىدانم . گفت اگر تحفه آورده ، چرا به دست ملازمى نداده .
اما خليل آقا دانست كه سلطان سليم ، حرف اوست كه با پدر خود مىگويد و مىخواهد كه هنوز نانشسته پيغام را بگزارد « 1 » و بعد از آن بنشيند ؛ پس گفت كه اى قيصر روم ، مرشد كامل و نواب عادل و پادشاه متوسل به حضرات ائمهء معصومين ، به لفظ مبارك خود ، چندين پيغام فرمودند كه به خدمت عرض نمايند ، هر گاه رخصت مىفرمايند ، بگويم . قيصر فرمود بگوى « 2 » .
خليل آقا گفت كه مرشد [ 260 ] من مىفرمايد كه دعاى مرا به خدمت سلطان بايزيد قيصر روم برسانيد و بگوئيد كه چون نواب همايون ما به توفيق پروردگار عالم و به امداد حضرت ائمهء معصومين عليهم السلام از جانب گيلان با هفت نفر صوفى خروج كرده بوديم و حال به عنايت ايزد لا يزال از دروازهء بلخ تا كنار رودخانهء درنا را به ضرب تيغ الماسگون مسخر نمودهايم ، و شاهى بيگ خان از نو [ ا ] دهء چنگيز خان كه سخنان بلند پروازانه از روى جهل و غرور مىگفته و
هامش
( 1 ) - اصل : بگذارد .
( 2 ) - اصل : بيگوى .