القصه آقا رستم تعريف ماديان را بسيار كرده و ميرزا محمد از آب گذشته به اين طرف آمده غريو از مردم برآمد . و اما شاطر او خود را به آب انداخته به شناور [ ى ] درآمده و ميرزا محمد نيز كمند به طرف او انداخته ، سر كمند را گرفته از آب بيرون آمده رسيده به در بارگاه آقا رستم فرود آمده داخل بارگاه گرديد ؛ بعد از سلام گفت كه اى آقا رستم پادشاه مازندران ، گوش داده بشنويد كه مرشد كامل و كامل مكمل شاه اسمعيل صفوى الموسوى الحسينى بهادرخان و وارث و نايب حضرت صاحب الزمان و مسخر كنندهء بلاد ديار بكر و شيروان و قاتل خليفهء زمان و جانشين چنگيز خان شاهى بيگ خان پادشاه كل تركستان و خراسان مىفرمايد كه چون نواب همايون ما اراد [ هء ] تسخير خراسان را داشته كس به نزد شما فرستاديم كه سپاه خود را برداشته روانهء درگاه جهانپناه شويد ، كه چون شاهى بيگ خان را علاج نموده باشم ؛ شما را پادشاهى كل مازندران داده به ملك مورثى خود به عيش و عشرت مشغول بوده باشيد . شما در جواب [ 257 ] فرستادهء نواب همايون ما گفته بوديد كه دست منست و دامان شاهى بيگ خان .
چون دست شما به دامان او نرسيد ؛ اين دست شاهى بيگ خان و دامان نكبت شعار شما ! اين سخن را گفته پيش آمده و آن دست را انداخت در دامان او .
آقا رستم چون دست را بديد ؛ برداشته انگشتر شاهى بيگ خان را ديده كه نام او بر آن نقش بود ، چون خوانده آهى كشيده به عقب افتاد ، كه سهراب - ديو و كامران ديو و ديگران بر سر آقا رستم آمده كه ببينند او را چه مىشود ، كه مردى شيعه از مردم استراباد در آنجا حاضر بوده به ميرزا محمد گفت كه چه ايستادهاى فرصت بهتر ازين نمىشود كه ديوان مازندران بر سر پادشاه خود جمع شدهاند ؛ بارى خود را به ماديان برسانيد و از آب بگذريد كه اگر زنده بمانيد ، اسمى در عالم گذاشته در روزگارها خواهند گفت .
ميرزا محمد گفت كه سر ولى نعمت عالميان سلامت باشد ، مازندرانى را چه
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٧٩