آن طرف بيايم ! چون مردم مازندران آن صدا را شنيده به خدمت آقا رستم آمده خبر دادند كه جوان قزلباشى از طرف استراباد آمده بر ماديان سفيد رنگ مداخل بسته سوار و مكمل و مسلح ، شاطرى در جلو ، و مىگويد كه من ايلچى [ 256 ] شاه اسمعيلم .
آقا رستم چون ميرزا محمد را با آن سلاح « 1 » و مركب ديده ، گفت كه مرا حيف مىآيد كه اين ماديان به آب غرق شود و اگر نه ايلچى را مىكشتم . و ديگر مىخواهم كه پيغام را بشنوم و مرا گمان آنست كه شاه اسمعيل از جنگ شاهى - بيگ خان شكست يافته از ما كومك مىخواهد كه اين ، چنين جوانى است ( ؟ ) .
پس فرمود كه سنبك ماهىگير بدوانند ، باز پشيمان شده گفت كه اين ايلچى را خفّت بايد داد كه به آب زده ، چون به آب غرق شود و يراق او تمامى ضايع شده - باشد و آب به حلقش رود ؛ خواهيم فرمود كه شناوران او را بيرون آورند و ماديان خود از آب بيرون [ خواهد آمد ] . پس يكى از سپاه آقا رستم فرياد زد كه در آنجا گذر هست شما به آب بزنيد .
اما ميرزا محمد دانست كه ايشان در حيلهاند كه مىكنند ؛ پس با خود گفت كه از شط بغداد بيشتر نخواهد بود و پيش همت اين ماديان اين آب چه خواهد بود ؛ توكل بر ذات پاك جناب الهى نموده با ماديان گفت كه اى مركب هوشيار ، ما را شرمنده « 2 » ميان خلق مكن و ماديان را به آب انداخته بود كه آقا رستم چون ماديان را ديده گفت اين جوان ، لايق اين ماديان نيست مگر شاهى بيگ خان لايق سوارى اين ماديان بوده باشد ديگر هيچ كس . و همچون شاهى بيگ خان در حيله و تزوير آقا رستم [ را به ] واهمه واداشته « 3 » [ بود كه ] دختر او را به جهت محمد تيمور خان نامزد نموده ، به همين سبب « 4 » آقا رستم هوادار او بوده .
هامش
( 1 ) - اصل : صلاح .
( 2 ) - اصل : شرمانده .
( 3 ) - اصل : برداشته .
( 4 ) - اصل : سبب كه . و حرف « كه » براى روانى جمله از متن برداشته شد .